در انتظار آنا....

كجايي؟؟؟   
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦

سونات مهتاب

قهقهه خنده را شنید و حتی به روی خودش هم نیاورد . زندگی در قصری که خیری برای کسی ندارد به هیچ درد نمیخورد . بارها گوشزد شده بود که از کنار همه چیز به سادگی بگذر ، و همیشه سعی میکرد همین گونه رفتار کند تا بلکه گوشزدهایش را ندیده نگیرد . زمان های زیادی را در کنجی نشست و به هر چه که به سرش آمده بود فکر کرد . بعد دید این حقیقت ندارد که محکوم به گناهی ناکرده شده است . برای همین سعی کرد به رفع و رجوع شک های دلش بپردازد و دیوار از بین این همه حصار تنهائی فرو ریزد ، سعی کرد اطرافش را ندید بگیرد و فقط خودش باشد و رویاهای صادقانه اش ...

راستی این گونه زندگی کردن را در شان خود نمیدانست ... اطرافیان را دون شان خود تصور میکرد که بهای چیزی را که نخواسته است از او مطالبه کنند . برای همین هم فکر میکرد بیخود به او می گویند خواستن توانستن است . این نبود . بارها خواسته بود و به مراد دل نرسیده بود . هنوز هم نمیدانست در این میان کی مقصر است .هر کار خواسته بود در زندگی اش کرده بود . به هر چه که میخواست رسیده بود ، برای به دست آوردن هیچ چیز تلاش نکرده بود ، فقط زبان باز کرده بود و خاندانش مثل غول چراغ جادو همه چیز را برای او مهیا کرده بودند .  ولی بعد دید این ها همه در برابرش است بدون این که به خواسته دلش رسیده باشد.زمانی بود که می اندیشید با به دست آوردن هر چه طلب کند،زخمی بر دل کسانی فرود میآورد که دلش را خون کرده بودند.اما همه چیز هم به انتها رسید و راه فراری پیدا نکرد.

به درد متوسل شد . عاشق آزار دادن خودش گردید . شروع کرد به درد کشیدن و گریستن و مرثیه سرائی ... بعد این همه درد شبی طاقتش به سر آمد و صبرش به انتها رسید و فریاد زد . این را هم بارها گوشزد شده بود که همیشه وقتی دلگیر است فریاد بکشد.لازم هم نیست از کسی خجالت بکشد.زیر باران،در جمعی از میهمانهای رنگارنگ ، در حیاط خودش را رها کرد و فریاد کشید.صدای خنده را شنید ، خنده کسانی که از خونش نبودند اما خانواده اش بودند . خب ! این هم از فریاد!حال چه ؟

بعد به این نتیجه رسید که اطرافیان درست میگویند ، شاید دکتر های مجنون روانپزشک مرهمی بر زخم دلش بگذارند . پس به گوشزدی که دکترها میکردند گوش سپرد و تن به خوردن قرص های آرامبخش داد. از زمانی که شروع به خوردن قرص های خواب آور و آرام بخش کرد،در رخوتی لذت بخش فرو رفت. سست شد،رها شد،تمام مدت سعی میکرد وقتی گوشه ای از تختش کز میکند فقط به چیزهائی بیندیشد که شایسته اش است،همان رویاهایی که آرزوی به ثمر رسیدنشان را دارد.گیتار به دست داشت اما در ذهنش سونات مهتاب را مینواخت.شاهکاری که از ازلی که به یاد داشت به او آرامش میداد بعد هم رسید به این نتیجه که ...

خب،اصلا به نتیجه ای نرسید...مسمومیت عقلی جنون وار برای او آرامبخش دردی بود که مدام از آن فرار میکرد...

شفافیت و برق گزنده جسم برنده را ندید.حس هم نداشت...درد را هم حس نکرد.دستش را کنار چشمانش گذاشت و سرش را به روی رگش...زل زد به قطرات سرخی که از جسمش پرواز میکرد و مدام در این اندیشه بود که چرا تا روز قبل می اندیشیده که خونش آبی رنگ است ؟

 

غرق شده در ابهام زمان

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦

مرثيه سرا ترين عقاب تيز چنگ دنيا

کبوتری تنها در اوج دلشکستگی دل به عشقی سپرد که دلش برگزیده بود بدون این که اجازه دهد منطق بر قلبش حکم براند.روزگاری هر چیز برایش حکم عشقی را داشت که هر چه میکرد به انتهایش نمیرسید. کبوتر بال و پر شکسته ای بود که دلش بر بام خانه ای نشسته بود و به هیچ عنوان یارای مقابله با احساسش را هم نداشت.صیاد دلش،شهابی که برای رسیدن به هر چیز تلاشی نمی کرد و با زبانش چیزی را که می خواست به دست می آورد،همین که کبوتر پایش به تور رسوائی گیر کرد،سر نخ را محکم گرفت و تا روزگاری بسیاری با زبان ابراز آرامش کرد،با نگاه شرر ریخت و با عقل همه چیز را به سخره گرفتو کبوتر بی خبر از همه جا دل سپرده بود و عاشق شده بود و عاشقانه ها برای خودش می گفت و زندگی اش به تکاپوی زیادی افتاده بود...بعد ناگهان طوفانی یک دقیقه ای بر آرامش سالیان سال زندگی اش بی محابا وزیدن گرفت و همه چیز را بر هم ریخت و ابر را کنار زد و خورشید سیاهی را که هیچ کس تاب دیدنش را نداشت بیرون آورد ..کبوتر که سخت یکه خورده بود طاقت نیاورد و به در و دیوار زد و بند پایش را از تور صیاد گشود و پرواز کرد .

صدای شهاب را نشنید،فریاد ها را ندید گرفت،تهدید ها را به جا خرید...روزگار بسیاری این گونه بی هدف زندگی کرد...بعد طاقت نیاورد و عقل به سوی جنون راند و تنها ماند و دلشکسته تر از همیشه به گوشه آشیانه اش برگشت و آه کشید و مرثیه سرائید و دلتنگی کرد.بدون این که شهابش به فریادش رسد،بدون این که طوفان خانمان برانداز برایش کسی شود...اینقدر در تنهائی غرق شد که صدای همه را درآورد.برای زندگی اش برنامه ها ریخته شد بدون این که اجازه دخالت داشته باشد.بر اثر اشتباه فاحشی که کرده بود عنان زندگی اش را از دست داد و از تصمیم گیری محروم گردید و محکوم شد به اشتباهی که هیچ گاه به این شدت مرتکب نشده بود.زخم زبان شنید و خون دل خورد و اشک ریخت و مرثیه سرائید.روزهایش را با شعر و نقاشی پر کرد و دل سپرده عقاب عاشقی شد که تنها راه نجاتش بود.خودش را به دستان مقتدری سپرد که همه چیز را برای او میخواست بدون این که بداند برای چی این عقاب عاشقش شد.از خودش بدش آمد که چرا این همه درگیری برای این عقاب تیز چنگ مهربان درست کرده است...اما هر چه گذشت دید این عقاب آنقدر ساده و مظلوم و دوست داشتنی است که سزاوار این همه ظلم نیست.پس کوتاه امد. خودش را در میان پرهای گرم این عقاب دوست داشتنی رها کرد و دل به نجوایش سپرد و زمزمه های دلتنگی اش را باز گفت و عاشقانه شروع کرد و فقط عاشقانه شنید... همه مهرش را در وجود عقابی خلاصه کرد که به راستی دوستش دارد و هیچ گاه هیچ حقیقتی را از کسی پنهان نکرد.چه برسد از کبوتر ...

آه ای عقاب.. ای همیشه ترین یار...ای صمیمی ترین گفتار...نجوای عاشقانه قلبم را برایت زمزمه کردم و تو لب فرو بستی و فقط شنیدی ... چه بگویم این همه شعر را که برایت سروده ام و یارای زمزمه اش را دیگر ندارم .

برای تو از چه بگویم؟از زایش یک گل سرخ سرخ یا آبی ترین احساس...آبی ترین هر چیزی که تصورش را بکنی ...حتی آبی ترین آسمان دنیا ...

برای تو از چه بگویم؟تو که راز همه شاپرکها را از بر کرده ای و نجوای عاشقانه پرستوها را کهنه کرده ای و برای سرودن یک شعر نیز نیازی به پرواز نداری ...

برای تو از چه بگویم؟از آرامش پر یک سیمرغ یا از پرواز کبوتری دل شکسته و یا از تملک عقابی که همه خوبی ها را برای کبوتر میخواهد ...

برای تو از چه بگویم؟تو که خواب های دنیا را در زیباترین رویای عاشقانه ام ریختی و آلوده ترین کابوس ها را از دفتر ذهنم پاک کردی ...

برای تو از چه بگویم؟برای تو که معطر ترین یاس های دنیا را به دامانم ریختی و ملکوتی ترین آرامش را به اشیانه ام به ارمغان آوردی ...

برای تو از چه بگویم زیبا ترین احساس آفریده خلقت خدای پرستیدنی و بدون تبعیض تو ای مرثیه سرا ترین عقاب تیز چنگ دنیا ...

 

آنا

شبی که هیچ چیز در خلاء شناور نبود

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦

به حسرتی

یک لحظه با تو بودن من

با تو بودنی است

در حسرت همیشه نشستن ...

فریاد توست بر لب دریا

به حسرتی

بگذار تا صدای تو جاری شود در آب

یک لحظه با تو بودن من

با تو بودنی است در حسرتِ ...

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦

درست است

درست است .

 به راستی هستی ترس انگیز است

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦

پی تقدیر

خانه لبریز از سکوتی مبهم و مجهول

سینه سرشار از غم پنهان تنهائی

سرزمین دل پر از تردید

چشم ها مبهودت راز عشق

گونه ها در حسرت رود زلال اشک

در هوائی شرجی و دلگیر

از پی تقدیر

دفتر عمر مرا دستی ورق میزد

روشنی در عمق تاریکی

با ارشارت های خود

من را صدا میزد

حال باور کن

می رسد فصل شقایق ها

می رسد تا آسمان

فریاد عاشق ها

                                               آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦

حبيب !

همیشه در زندگی دقایقی هست که همه ما به این اندیشیده باشیم که چه ساکن شده ایم ! مثل مرداب در دل کویری ترک خورده از یاس ها نشسته ایم و شاید بعضی هامان هم هیچ توجهی به این رکود نداشته باشیم . بعضی زمان ها با خود اندیشیده ایم که این قدر اینگونه می مانیم تا رکود از وجود ما رخت بر بندد. به عبارتی خودش خسته شود و برود.اما غافل از آنیم که این رکود بالاخره هر چند دیر روزی خواهد رفت .ولی شاید آن روز روزی باشد که دیگر قهقهمه مستانه ی کودکان بی آزار حتی لبهای ما را به نیشخندی تلخ از هم نگشاید .

 

حبیب!

دیشب که برف بارید از بهت دیدن این همه سفیدی،همه رویاها را فراموش کرده بودم .فقط نمیدانم چرا خاطره دخترک کبریت فروش یک لحظه هم رهایم نمیکرد.مدام قصه اش را ،همان اندک چیزی که در ذهنم باقی مانده بود،با خودم مرور میکردم.مدام به لحظه یخ زدن دخترک ،گیر سه پیچ میدادم و هی میخواستم در ذهنم نگهش دارم تا مبادا فرار کند. بعد صحنه رسیدن مادر بزرگ و طنین محکم ناقوس های کلیسا ...

نه! اصلا همه اش را دروغ گفتم .من مدام به یاد گرمای دستانت در آن سوز سرمای آخرین زمستان عشقمان بودم.وای حبیب!یادت است که تو اصلا به حرفهای من توجهی نداشتی؟همش دستانت را باز میکردی و برف  ها را چنگ میزدی و به آسمان مینگریستی ... وای حبیب!من تمام قوایم را جمع کرده بودم تا به تو بگویم چقدر دوستت دارم که وقتی مرا ترک کردی، می ترسیدم اجل برسد و جان مرا بگیرد،بدون این که یک بار دیگر من بتوانم صورت ترا ببینم.اما تو حتی مرا نگاه هم نمی کردی.حبیب!یادت هست من از زمین و زمان حرف میزدم بی آن که بدانم ذهن پر مشغله ات که هیچ بازتابی در صورتت نداشت،چه می گذرد.وای حبیب!تو میدانستی قلمرو زندگی مرا تسخیر کرده ای اما هیچ گاه به من نگفتی سهم من از آسمان دلت چند تکه ابر است.راستی حبیب!من تمام یادداشت های تو را وقتی صبح زود بیرون می رفتی هنوز نگاه داشته ام.من حتی شش صبح هم بیدار شده بودم اما یادداشت تو باز هم قبل از بیدار شدن من روی پاتختی کنار دستم بود.همیشه هم مختصر می نوشتی"سودابه!امشب هم دیر میام.شامت رو بخور و بخواب."من تمام تکه های کاغذ صاف اما زرد شده را با چسب نواری شیشه ای زیر هم چسبانده ام.طولش تاکنون از ده متر هم بیشتر شده.این آخری ها دیگر یادداشت هایت را نمیخواندم.تا ورقه را میدیدم،انگار طنین صدایت را میشنیدم."سودابه! امشب هم ..."کاش می گذاشتم برگه ها همیشه همانجا بماند تا هر روز صبح یک برگ کاغذ برای نوشتن بر نداری.حال تمام این طومار ده متری را رج به رج میخوانم.این50 سانت آخر چه طولانی نوشته ای: "سودابه!میدانم دوستم نداری،از برخورد ساده ی روزهایت درکت کرده ام،می روم تا به خوشبختی ات برسی.دوستدار همیشگی تو حبیب..."

 

 

Anna    

28/12/1385

 11:05 am

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٦

آپ نه !

سلام . داستان دارم و شعر هم ، حرف هم زیاد . غصه هم فراوان . اما قصد آپ کردن درست و حسابی رو ندارم . سال نوی همتون مبارک باشه و روزهای خوبی رو بگذرونید .

و اول از همه دعا کنید همه به خواستهای دلشون برسن . همین...

۲۹/۱۲/۱۳۸۵

    Anna

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥

رکسانا

از در که وارد شد فضای سوت و کور خانه به وحشتش انداخت.از خودش عصبانی بود.وقتی می دید بعد از این همه سال هنوز به روال عادی زندگی بر نگشته است عصبی می شد.از این که هر سال در سه تاریخ مختلف،دسته گل بخرد، کیک بخرد،شمع بخرد،خسته بود.از این که هر سال به تنهائی شمع ها را به جای همه فوت کند و در دل آرزو کند،دل آزرده بود.از این که هر سال کیک ها را بی آن که دست بخورد سر کوچه بگذارد ملول بود.چاره کار خودش را نمی دانست.رکسانایش را دوست داشت.رکسانا برای او نماد همه خوبی ها و عشق و دنیا بود.رکسانا برای او نهایت مهربانی به لطافت تمام گلبرگ های دسته گل های تلنبار شده در اتاق او بود.بالاخره که می بایست یک تصمیمی می گرفت.شاید امشب قسمت بوده که این افکار در ذهنش مرور شوند تا تصمیم نهائی را بگیرد.تصمیمی که شاید در کل یک تصمیم تکراری و ناهنجار باشد.اما وقتی خوب فکر کنی به وسعت عشقش به رکسانا هم نمیشد.

آخ رکسانا!تو که همیشه هر تصمیمی لازم بود،خودت می گرفتی.چرا مرا این قدر تنبل کرده ای که جرئت قدم برداشتن هم ندارم؟

آخ رکسانا! قسم به زلال اشک چشمانت در لحظه وداع،من تا آخرین نفس با رویای تو زنده ام .

وای رکسانای مهربون من! چرا من و تو نتوانستیم به ثمر رسیدن میوه گلستان عشقمان را ببینیم؟ چرا تو حتی طاقت یک لحظه دیدن من را هم نداشتی ؟

وای رکسانا!تو را قسم به حرمت تمام لحظه های زندگیمان...بگو دیدن دوباره من تو را خوشحال می کند؟

رسیده ام رکسانا!به انتهای تمام خواسته های زندگیم!رکسانا درب را باز کن...

رکسانا این سقوط آزاد نفسم را بند آورده است.

 

 

        آنا

 23 /12/1385

   22:07   pm 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥

برای همیشگی های تو که رفتی....


برای تو هرچه بنویسم کم است
اما
آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست....
تلاش می کنم تا بهتر بمانی
به همین معاشقه ی راه دور قسم
مرا ببخش...
(پیمان)
  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥

سیب آبی

رنگ قرمز یعنی احترام ، به حرمت تمام کسانی که این رنگ رو دوست دارند . هر چند من فقط رنگ آبی رو دوست دارم . و لیموئی(شاید)این شعر رو برای کسی سرودم که همه چیزش رو تو یه دنیای آبی خلاصه کرده . اما عاشقه رنگ قرمزه . ***چه پارادوکسِ زیبائی***این شعر برای دنیای آبی هاست . آسمان آبی ، دریای آبی ، احساس آبی ، یا حتی سیب آبی...این شعر رو نوشتم .زمانی که آهنگ **ممنونمِ** رضا صادقی رو پشت هم گوش می کردم . باشد که حال و هوای این شعر بازگوی ذره ای از اعتماد و خلوص باشد .

 

آنا

 

 

این سو

ستاره

آن سو

ستاره

من در هلال گاهواره

تاب می خورم

سر دادن ناله ی جدائی ام را

ندید گرفتی

من بی حرکت می رفتم

تو رهایم ساختی

تو سکوتِ میان لبان منی

مثل سایه ای

در تاریکی

بخواب

من آن سیب آبی را

به یادگارت

همیشه می بویم

بخواب

در سکوت ستارگان

با من

آرمیده ایم در گاهواره ی

ماه

آه!.........

من آهنگی غمگین

برای شبانه هایم زدم

تو را فریاد خواستی

و اشک

و ستاره

نه سیگار.

 

Anna

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥

هی ! هی ! هی !

نه!

تو گم نشده ای

پرندگان این دیار

گرسنه بودند

ردپایت را خوردند

آن گاه گمشدگی آغاز خواهد شد

کجایت جستجو کنم؟

اینجا هیچ پرنده ای آواز نمیخواند

تا نشانیت را از حنجره اش بگیرم

صدایت می کنم

صدایت می کنم

بی آن که نامت را بدانم

هی ! هی ! هی !

دیگر با آن شعرهای بی حیا

نخواهم نشست

که می گفتند نام تو تنها

....................

 ***یار همیشه دوست***

                         می خوانمت

با صدائی مبهم و غمناک

و با کلماتی از اهالی سکوت

هی ! هی ! هی !

من با گلوی مه گرفته

زیر آفتاب خیس

می خوانم !

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥

به استقبال...


  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥

نیلی پیراهنم

ازم خواسته بودید کمتر آپ کنم . دیرتر به شماها سر بزنم و کمتر بنویسم . اما باور کنید نمی توانم . اصلا نمی توانم ننویسم و نفس بکشم و این همه عزلت را تحمل کنم . اجازه دهید بنویسم . فقط بنویسم حتی اگر نجات دهنده ای وجود نداشته باشد .

سوگند به نیلی پیراهنم که من کودکم 

کودک مثل یک قطره عطر رازقی

 که با شنیدن این تصنیف قدیمی(جزیره)

                                        به یاد می آید ...

و لابد حالا پاکت های خالی سیگار هم ...

                                        باید جزو زندگی من باشد .

                                                   که بعضی حرف ها این طور

                                                                              دستم را می برد

کیفم را بده و سیب سرخی

                                   ضمیمه اش کن

من در شمارش دوباره

                                    دو شب

                                              از عشق ورزی کم آورده ام

و این که نوار به پایان می رسد

                                     بی آن که خونی بریزد

سوء تفامی بیش نیست

یک شیشه عطر رازقی

                                      می توانست

                                      تمام ماجرا باشد

                                      سوگند به لکه های آبی پیراهنم ........

آنا-فقط آنا-

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥

من ترانه ای ندارم که ...

چندی است که مدام به هوا چنگ می اندازم . اما چیزی جز حسرت مشت های مرا پر نمی کند. شاید بتوانم بر همه کسانی که باقیمانده مهربانی را احترام می گذارند درود بفرستم . ایا کسی هست که دست های مرا بر آشوبد؟ آیا کسی هست که یک لیوان ابر در حلق من بریزد ؟ آیا هنوز هم کسی هست که به شعرهای من لبخند بزند ؟ گریزی نیست، باید سفر کرد . باید گریست ، مانند دختر تنهای روز ، که در کناره زمان در غروب حل می شود . باید رفت ، دیر گاهیست صخره ها راه رفتن را فراموش کرده اند . دیگر نمی خواهم به آن ها تکیه کنم . من در این میان ترانه ای ندارم که برای گام های مهربان بخوانم .

سجاده ام پر از ستاره است . و در قیام نمازم ستارگان مرا به ضیافت عشق میخوانند. آسمان مرا میخواند . دست و پایم را گم میکنم . من با این همه خلوص بیگانه ام .دیگر سکوت هم با من بیگانه است . دنیائی حرف نگفته در دلم تلنبار شده است.در کوچه پس کوچه های شهری که دیگر باران سیل آسا زینت بخش آن نیست، زمانی که هوا سرد نیست تا پتوئی دور خودم بپیچم و روی بالکن خیس از باران قدم بردارم ، میدانم دیگر امیدی به صدای قدم های سرازیر شده به سمت دل ندارم . دلم پنجره میخواهد و یک باغ که روی نگاهم را بپوشاند و دلم را پر دهد . فقط یک جرعه عاطفه کافی بود تا تمام خوبی هایم را بسرایم .

                                                                   همیشه تنها

                                                                            آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥

بی میلی کلمات به یاری

خسته ام . این قدر خسته و بی رمق که احساس می کنم هیچ حسی در بدنم نیست .حتی حس چشائی ، برای چشیدن یک فنجان قهوه . یا حس بویائی برای درک کردن پک های عمیق سیگار . چرا هیچ کس اینجا نیست . چرا میان این همه هوائی که از من نیست و نمیخواهم برای من باشد گرفتار آمده ام . احساس می کنم با دست های خودم منجلابی درست کرده ام که هیچ راه گریزی از آن ندارم . این همه تنهائی  این همه فکر وسعت زیادی دارد . این همه جای خالی و این همه بی عشقی ... شاید بی علاقگی .... شاید هم بی خیالی ای که حتی خیالش را هم نمی کردم . در حال پوسیدنم . آن هم در جائی که زادگاه من نام دارد . می خواهم بروم اما به کجا ... شاید خانه ای کوچک و نقلی در جائی نزدیکی های مشهد ... یا کلبه ای حقیرانه درست وسط جنگل سی سنگان ... یا شاید هم اتاقی دنج در خانه ای خالی از سکنه در محمود آباد ... شاید هم زمزمه موج دریا با چندین نت متوالی گیتار .... سیگار و باز هم سیگار ... از این همه تکرار خسته ام ... از این همه درد و مصیبت بر دار خسته ام . یارای رفتن ندارم و توان قدم زدن را ... از منظره های پوشالی و تو خالی سیگار خسته ام ... خسته از آنی که حتی کلمات میلی به یاری من در نوشتن احساسم داشته باشند.

تنهاتر از همیشه

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٥

نامه ای بر ورق های تنهائی

دیشب در اتاق کوچکم ، برای تو گریستم و تنهائی ورق های سفید دفترم را باور کردم . دیشب دوباره آن خاطرات را ورق زدم . خاطراتی از نگاه ها و لبخند ها تو ، خاطراتی از دوستان خیابان اصلی تهران پارس که بوی عاشقی میداد . دیشب با هه قاصدکهای شعرم برای تو نامه نوشتم بر ورق های تنهائی و به خاطر غیر مجاز بودن آن به جوی پرتابش کردم . نسیم که آهسته از کنار گوشم گذشت و عطر نمناک دیواری سیمانی را به مشامم رساند به یاد شبی افتادم که ... باز هم به یاد شبی که باران می آمد، زمانی که احساس می کردم در کوچه پس کوچه های تهران پارس مسافری خیس از اشک آسمان به سوی من قدم بر میدارد . وِه که چه ابله بودم من .. که فکر میکردم قدمی به سوی من بر میداری ... چراغی که تو بر افروختی رو به ویرانی است . با دست های خودم سعی در خاموش کردن آن دارم ... همه به من می خندند و تشویقم می کنند . اما تو یکی مرا خوب میشناسی . حتی بهتر از خودم . بهتر از تمام کسانی که مرا دیده اند و سالهاست می شناسند . خداوند تو را رستگاه کند . برایم دعا کن که این بار خیری به خودم برسانم .

Anna

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٥

باتلاق

امروز سر کلاس یوگا استادمون پرسید که چه کسائی خوشبختن ؟ غیر از یکی دو نفر هیچ کس حرفی نزد ... من هم جزو کسائی بودم که هیچ حرفی نزدم . از بی خبری ها خسته ام . از این زندگی راکد خسته ام . شاید هم به قول دوستان از خودخواهی هام باشه که چیزی دلم رو راضی نمی کنه و فقط در پی چیزی هستم که دلم میخواد . اعتراف میکنم وقتی برنامه ای در نظر دارم و درست طبق پیش بینی من جلو نمیره ، قاطی می کنم . زمانی بود که این قدر سر حال بودم که خودم از این همه انرزی تعجب می کردم . اما حالا فقط دارم به این فکر می کنم که شدم مثل یه باتلاق . این قدر موندم و تکون نمی خورم که حالم از این همه سکون به هم میخوره . اما حس شکستن این دیوار سیمانی رو ندارم .وای خیلی خستم ... خیلی خیلی خستم ...

دست و پا زدن تو منجلابی که آدم خودش برای خودش درست میکنه خیلی وحشتناک تر از اتفاق هائیه که دور و بر آدم رخ میده . نمیدونم بعد از این همه مدت سکون به کجا میخوام برسم ، اما میدونم راه خوشی ندارم . شاید هم حال خوشی ندارم .

اون بیرون ابرهای سیاه منتظرند دوستان ، منتظر من ، منتظر تو ، منتظر ما و صدای قدم های بین ما ، آن هم فقط از جلوی درب بیمارستان فلکه سوم تا ابتدای فرجام سر اتوبان باقری ...

...و شمردن گام ها و حسرت برای روزهای از دست رفته ...

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥

حالا که این گوشی ....

حالا که این گوشی

به دست من افتاده است

                      بگذار خودم را معرفی کنم

                     من ........

حق داری

پنجره مجازی ای که دست تو را باز کرده است

                                                                  تاریک بود

گنجشک ها بی جهت به دیوار می کوبند

                                                                 دلم گرفته است

                                                                آئینه ای دارم

                                                               که از آن رو بر می گردانم

                                         می شنوی ؟

توی خط صدای تلخت را می شنوم

چرا همیشه از حرف زدن با من

                                             .......................

گوشی را که می گذارم

حسرت

            حرف های نگفته

                                     بر دلم سنگینی می کند

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥

هر دوی ما

هر دوی ما

            در انتظار آمدن قطار بودیم

فراموشی

            پشت فراموشی

                   تنها گلی که از پائیز در خیابان مانده بود......

ما  را توان آن نبود

                        که برخیزیم

                                                عشق را به خانه ببریم

هر دوی ما

                        در انتظار آمدن قطار بودیم

                                                                        ما یکدیگر را نمی شناختیم

***

تو میخواستی

                        از جهل روز

                                                و گم شدن عشق در خانه ها

برای من مثال بیاوری

دیر بود

           ما یکدیگر را شناخته بودیم

من فقط

     در انتظار دق الباب

                    عشق بودم

 

Anna

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٥

← صفحه بعد