به بلنداي سرو بود ، به زيباي دريا ، به پاكي آسمان ، به روح افزائي دشت ها ، ناز بود و خرامان مي خراميد ، لطف بود و زيبائي داشت ، مهر داشت و محبت ، مي گفتند هيچ نمي فهمد ، مي گفتند عاشق است .

عاشق چه كسي خدا مي داند ؟ مي گفت ناز است و ناز دارد ،مي گفتند همه دوستش دارند اما او بي توجه به عشق ديگران است . مي گفتند عاشق است . مي گفتند شيداست ، مي گفتند تنها يك نفر دوستش دارد و تنها هموست كه مي داند او را دوست دارد . از عشق بزرگ و مليحش خبر داشتند ، كار كه به جائي نرسيد همه نشستند ،

هوادار زياد داشت ، هواخواه هم داشت ، طرفدار هم داشت ، عاشق و شيدا هم داشت . اما مات بود ...نگاهش كدر بود .. فراري بود ، جائي هم بند نبود .

راز دل با هيچكس نگفته بود . همين عذبش ميداد . اما نميتوانست حرف بزند . ليلي اش را دوست داشت اما از ابراز علاقه اش هراسناك بود . سالها منتظر بود و گوش به زنگ . دلش را دوست داشت اما عقلش هميشه جلوتر بود ، آن هم فقط يك قدم ...

دل آزرده كه ميشد فقط سري تكان ميداد . در برابر توهين و تحقير به ليلي اش ساكت بود و چشمان درشتش را جستجوگر خدا در آسمانها مي كرد .

مي گفتند نميدانند ليلي اش كيست ! مي گفتند خودش هم سر در راه جنون دارد . مي گفتند به ليلي اش غبطه مي خورند . مي گفتند معشوقش ار ميدانست كه او شبها برايش مي گريد و تا صبح به يادش سر مي كند ، كبوترانه وار به سويش مي شتافته است .

مي گفتند ليلي اش را مي بيند .زياد هم مي بيند ، مي گفتند در هر كلمه صحبتش هزاران راز نهفته است .  مي گفتند از ترس رسوا شدن سعي مي كند از ليلي اش دور باشد . واي كه اين موجود چقدر مي تواند عزيز باشد . مجنونيست بي همتا در اين دنياي عظيم ، من دوستش دارم چون از راز دلش با برم . همه دوستش دارند چون لياقت دارد .

او خوب است .

 

آنا

16/03/1380

 

 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥