براي پانزدهمين سال فوت مادرم

الآن از بهشت زهرا رسيديم . حوصله پذيرائي از مهمانها رو ندارم . تازه يه سري هم سر ميرسند براي ناهار ، مرده خوري ، ننگ ، فقدان عواطف . . . به يه مشت شكم سير دائم و هر سال رسيدن هيچ فايده اي نداره ، اين اعتقاد منه !

نه تو از خاك نبودي . اين را همه ابها ميدانستند و بادها كه عمر بود نام تو را به دشت ها مي گفتند . تو آميزه اي از باران بهارين و ياسها بودي . نه ،تو يك دنيا عشق به اضافه صد دريا مهرباني و هزار دفتر ترانه عاشقانه بودي . نه ، اصلا چه مي گويم ؟ تو د ظف اين كلمات كوچك نمي گنجي . حرفهايم در برابر تو به خوابي آشفته مي ماند ، به آرزوهائي پريشان و خيالهاي مبهم .

؛مادر؛ چقد اين كلمه را دوست دارم . كلمه اي كه فرشتگان بر زبانم گذاشتند . چقد تو را دوست داشتم . اولين لبخند را بر لبان تو ديدم و اولين نو را در چشمان تو و اولين گل را در دستان تو .

خدا كي تو را آفريد ؟ وقتي كه غزلهاي عاشقانه مي سرود و يا روزي كه چهره مريم و فاطمه را بر سينه سياره اي معصوم و زيبا نقاشي مي كرد ؟

حال كه تو نيستي گلهاي سرخ را به چه كسي قديم كنم ؟ حال كه نيستي در تلخي غربت ر بر شانه چه كسي بگذارم و در شبهاي وحشت و اندوه بر دامن چه كسي اشك بريزم ؟

من لبخند را به شوق ديدن تو آموخته بودم ، من مهرباني را و عشق را به خاطر تو ....

حال كه تو نيستي من يك سنگ خارا هستم . يك خيمه تنها ، يك سكوت ممتد ، يك ابر بي باران ، يك چراغ شكسته ، يك بهت بي پايان .

اي كه زيباترين آفريده خدا بودي ! حال كه نيستي دنيا سرابي خسته است در فراسوي بيابان . حال كه تو نيستي پروانه ها پر نمي گشاين و قناري ها نميخوانند و خورشيد پشت درب هاي بسته معطل مانده است .

خدا كجا تو را آفريده بود ؟ در كوهستانهاي ازل يا كنار چشمه هاي ملكوت ؟ روي دست فرشتگاه يا روي ابرهاي كال ؟ ميدانم وقتي كار آفرينش تو به پايان رسيده بود خدا بر بلنترين بام هستي ايستاده و ستاره ها را يكي يكي به احترام تو روشن كرده بود .

مادر ، حال كه نيستي آسمان يك بيشه سوخته و تاريك است و زمين يك جهنم طولاني . . . حال كه تو نيستي خداوند يگر بهشتي نمي آفريند .

آنا 

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥