نقدي بر مطالب وبلاگم

هيچ فكر نميكردم اين همه احساسي كه به سادگي بر زبانم جاري مي شود ، روزي اين همه دردسر براي من به وجود بياورد . اما تنها تلنگري كه دو روز پيش بر من وارد آورد ، پيغامي بود كه از شخصي دريافت كردم و اين مرا تا حد زيادي رنجاند . يك شب خواب كامل را از من گرفت تا صبح شود و با دوستي مشورت كنم كه محرم همه اسرار من است . هيچ گاه فكر نميكردم احساس من ، اين همه باعث سوء تعبير شود . چيزي كه حتي براي خودم هم اين اندازه روشن نشده است و فكر هم نمي كنم تا آخرين روز اين دوستي روشن شود ، چنان زندگي مرا با دو جمله به هم ريخت كه از خودم و احساس خودم پرسيدم كه واقعا از جان اين دوست چه ميخواهم ؟ با خودش هم صحبت كردم و اي مكالمه تنها به رنجاندن او منتهي شد . هر چند من بسيار خودخواه تر از آني هستم كه بخواهم به خواستهاي ديگران وقعي نهم و كاري انجام دهم ، اما خوب كه دقت كردم ديدم شايد ديگران چيزي را مي بينند كه از نظر من بسيار حل شده است . و اين تنها به اين انجاميد كه از آوردن اسم در تمامي متن هايم خودداري كنم . يا هر اسمي كه به ذهنم مي رسد به كار برم . هر بار اسمي ... هر نامي ... براي پنهان كردن هويت كسي كه واقعا در زندگي من نقش داشته و من نميخواهم با به وجود آمدن اين گونه مسائل حاشيه اي رابطه ام را با او از دست بدهم . چرا كه به راستي خودم هم به خودم شك كردم . از خودم و احساس خودم مطمئن هستم . اما حالا فهميده ام كه اين احساس مي بايست فقط براي خودم باشد و بيان احساس غير از ضربه زدن به اطرافياني كه شديدا مورد احترام من هستند چيز ديگري ندارد .

اين بود كه تصميم گرفتم رسما اعلام كنم ، من دوستيهايم را به هيچ بهاي گزافي ، به هيچ خيال خامي ، به هيچ وعده و وعيدي از دست نخواهم داد . اين آخرين راه حلي بود كه به ذهنم رسيد . چرا كه امروز زماني كه توي صحن امامزاده صالح نشسته بودم يك لحظه فكر كردم – كه به زبان هم آوردم – كه وبلاگم را حذف كنم .

بعد هم خنديدم و باز ياد حرف دوستي افتادم كه مي گفت با پاك كردن صورت مسئله چيزي حل نمي شود . البته دوستي كه روزي اين را به من گفت عمه ي من است .

براي همين به اين نتيجه رسيدم كه مثل انسانهاي عهد بوقي ، مثل دخترك هاي عاشق سيزده چهارده ساله ، همواره از كسي كه طرف خطابم است با نام ؛ او ؛ نام ببرم . برايش اسمي خيالي انتخاب كنم . اصلا هربار به او نامي تازه دهم . نامي كه فراخور شخصيت و جايگاه او باشد ، جايگاهي كه در قلب من دارد و شايسته آن ميدانمش .

به انتقاد اهميت ميدهم ، قبول دارم كه رفتار بدي نشان ميدهم و طردش ميكنم ، اما وقتي پيش خودم هضمش كنم حتما به آن عمل ميكنم . سخن زور را مي شنوم هر چند ممكن است به آن عمل نكنم . داد و فرياد را تاب مي آورم اما به موقعش تلافي خواهم كرد . حيله را تحمل ندارم ، مكر را تاب نميآورم . و دلسوزي را با تمام وجود پس ميزنم . چرا كه آن زمان كه نياز به دلسوزي داشتم كسي را احساس نكردم و انقدر با خودم جنگيدم كه براي خودم هضمش كردم . حالا آنقدر اعتماد به نفس دارم كه نيازي به دلسوزي نداشته باشم و . . . نصيحت را . . . چيزي را كه با تمام وجودم از آن متنفرم . . . چرا كه خودم را لايق آن نيدانم . ميدانم كه آنقدر عيب و نقيصه دارم كه گفتني است و براي خودش كتابي است هزار فصل ، اما تابش را ندارم . . .

همه اين ها را گفتم كه بدانيد من از كسي هم كه برايم بسيار عزيز است نصيحتي قبول نميكنم ، هر چند مرا به چيزهائي فرا ميخواند كه تنها فوايد آن به خودم بر مي گردد . . . اما اگر كسي پا توي كفشم كند . . . آناي مرموزي و موذي اي مي شوم كه از هر روزني براي جبران صدمه وارد شده به اعصاب و روانم استفاده ميكنم .

ديگر حرفي ندارم ولي امروز همه دوستان جلوي چشمانم بودند . پيمان كه پشت مكالمه مستقيم و نزديك حرم بود و تمامي دوستاني كه به من لطف دارند و همواره به يادم هستند ، از ساز جدائي گرفته ، تا نجوا و كتيبه دل و غيره كه با شرمندگي نامشان در خاطرم نيست .

به قول پيمان ، هميشه دوست

                                                    آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥