از تو چه پنهان . . .

ميخواستم زندگي ام را در فاصله دريا و كشتزار بگذرانم . ميخواستم روح گمشده ام را كنار تاكستانهاي زيبا پيدا كنم . دهانم از كلمات ريز و درشت پر است . كلماتي كه ميخواند مشتاقانه به سوي تو بيايند . اگر هيچ گلي ندارم كه تقديمت كنم از دانه هاي شيرين باران گردنبندي درخشان ميسازم و به گردنت مي اندازم . از روياهايم دستكشي مي بافم تا بادهاي سرد انگشتانت را نيازارند . دست هايم از گله هاي ريز و درشت پر است . چرا سيب سرخي را كه ميخواستم به تو بدهم نگرفتي ؟ ميخواستم هميشه آن را به ياد من ببوئي !چرا عطر نفس هايم را از ياد برده اي ؟ ميخواهم در اشك هاي فرشتگان زندگي كنم و روي دشت هاي برهنه ماه راه بروم . ميخواهم نامت را بر ديوارهاي سنگي قلبم بنويسم و به پيشواز عاشقانه هاي نگفته تو بروم . آه اي سرگشته عاشق هميشگي من ، اي تنها مونس گزير ناپذير من ، چهره تو را هر روز ديده ام ولي احساس مي كنم هنوز از هم خيلي دوريم و اين دوري تا ابد توسط تو ادامه خواهد داشت . ولي ميخواهم بدانم آيا تو چهره مرا با سنگ هاي غبار آلود خاكستري مي بيني ؟ من كنار انبوه ساعت هاي شماطه دار بي حركت و بدون كوك افتاده ام . من بي سرود و بي درود خواهم ماند تا زماني كه ندانم من به تو چه بدي اي كرده بودم كه مستحق اين همه عذاب و درد و بيخوابي و تنهائي شده ام .

از تو چه پنهان

من در بي كسي هاي خودم

كساني را ديده ام

كه جشن تولدشان را بدون شمع گرفتند

هنوز هم در روياهايم

چراغ هائي را مي بينم

كه نبودنت را مي گيرند

از تو چه پنهان

دلم براي عاشقانه هائي كه

هيچ وقت حس نكردم

تنگ شده است

                                            آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٥