براي پيمان

بي تو ديگر چه كسي بغض هاي فرو خورده ام را ميتواند شماره كند ؟ يا پرهاي پروانه هاي مرده را پيراهن ستاره ها كند ؟ بي تو ه كسي كلمات دست نخورده ذهن مرا مي تواند بگيرد و آن ها را به باغ هاي آرامش ببرد ؟ چه كسي شكل شادي هائي را كه در راه بودند و وقتي فهميدند تو نيستي رفتند ، ترسيم خواهد كرد . نه با آبي ، نه با صورتي ، نه با ليموئي ، فقط با مشكي . . . .بي تو چه كسي غمهاي روزمره مرا ميتواند از جاودانگي به در بياورد ؟ بي آن كه امروز و فردا را بهانه كتد ؟ بي تو چه مسي منتظر مي ماند تا مدادم را پيدا كنم و نامه اي بنويسم . نامه اي براي تو كه هفته ديگر يا شايد هفت هزار سال ديگر آن را بخواني . . .

بي تو چه مكسي اين ديوارهاي سر سخت موازي را از پيش روي من و تو بر ميدارد ؟ اين لبخندهاي پرتكلف تكراري ، اين نفس هاي يكنواخت اداري ،كي تمام خواهد شد ؟ بي تو چه كسي حرفهاي خسته ام را خواهد شنيد و دستي بر سر و رويش خواهد كشيد ؟

دلم ميخواست همه ا پر از آينه باشد ، درختها حتي آينه باشند ، پرنده ها هم آينه ، خيابانها ، آسمان ، زمين آينه ، آدم ها آينه ، ديوارهاي بين من و تو هم آينه ، و هيچ كسي نتواند خودش را پشت دروغ پنهان كند و مدام برايم شكلك در بياورد .دلم ميخواست همه دستهاي با سخاوت تو را ببينند كه پر از گلهاي خوشبوي محمدي است و هيچ كس جز من نترسد و آنقدر جلو بيايد كه جانشان معطر بشود و عشقشان لبريز . . .

آخ كه چقدر خوب مي شد اگر اجازه داشتم ، هر وقت كه بخواهم مي توانم سر در آغوشت بگذارم و دلتنگي هاي خود را گريه كنم ...

كتابي كه ورق ميزنم و دفتري كه در‌آن هجو نامه مي نويسم بوي تو را دارد . بوئي كه مرا از قديمي ترين غارهاي تنهائي جدا مي كند و به شادماني مي برد . آنقدر كه ماه را بالاي سرم مي بينم و صداي آرامش بخشي كه تو دوست داري مي شنوم .

بوي تو را بس عجيب دارد اين روزهاي غريب ، اين دفترهاي خالي ام ، اين مدادهاي سياهم ،اين نامه هاي نانوشته ام ، و گيسوان از ياد رفته مادرم ... ديگر نميتوانم خودم را در آغوش كلمه ها رها كنم و بي صدا بگريم . من بهانه اي براي فرهاد شدن ميخواهم . آخ كه به قدر تيشه هم شعر نسروده ام .

بايد ياد بگيرم ، بي صدا بگريم ، بي صدا عاشق شوم ، بي صدا خمار عشق بمانم و بي صدا بميرم . هيچ كس ديگر نام مرا ياد نخواهد گرفت . باد پلاك عاشقي ام را با خود برده است . آروزهايم در جوي هاي گنديده و بزرگ و پر آب تهرانپارس و نارمك افتاده اند . بايد ياد بگيرم نام تورا بيصدا به زبان بياورم و پيراهنم را با بوي تو بشويم . بايد ياد بگيرم هيچ گاه اتاقم بوي يوسف نخواهد گرفت و آينه هاي اتاقم همان كه بايد جلوي ان با خودم حرف ميزدم و فحشي نمي دادم- هيچ روزي زيبا نخواهند خنديد ...

ميخواهم نام تو را روي ناخنهايم بنويسم و انگشتانم را با شاخه هاي درخت سيب هاي سرخ پيوند بزنم . فردا همه سيب ها سرخ و سبز ، كال و رسيده بوي تو را خواهند داشت و بوي عاشقانه هاي مرا .

روزهاست مدادي را كه آخرين بار پرتره تو را كشيد لمس نكرده ام . از‌ آن بيزارم . وقتي خودت نباشي مداد ها را ميخواهم چه كنم ؟روزهاست سراغ چمدان خاطرات مشتركمان نرفته ام ..حال تو را درست نپرسيده ام و قاب عكس يادت را غبار آلو رها كرده ام .

حق با توست يارِ هميشه دوستِ من ! بعد از من و تو ديوارها همچنان مي مانند و قد مي كشند و پروانه هاي بازيگوش زمين را بر ابلهاي خود ميگذارند و به اين سو و آن سو مي روند . بعد از من و تو باز هم كسي هست كه بادكنكها را باد كند ، يك ليوان آب به دست باغچه ها بدهد ، از شاخه هاي نازك توت بچيند ...و پشت هم سيگار بكشد...

روزهاست كه خنده ام را نديده ام و به بدرقه هيچ شادي اي نرفته ام و حتي يك دلخوشي را به دفترچه خاطارتم راه نداده ام . روزهاست براي خودم گريه نكرده ام . من از خودم گذشته ام . من ديگر غمي از خودم ندارم . ديگر براي خودم نيستم آخِر...

يادت هست ؟ هر روز قبل از شروع هر كاري با تو بودم ؟ يادت هست روي تپه هاي عاشقانه ام با ياد تو صبحانه ميخوردم ؟ يادت هست زمزمه اي را كه به گوشمان ميخورد ؟ زندگي بي حوله و آواز هم مي گذرد ، اما بي عشق نه !

زندگي بي دست هاي من و تو سبز مي ماند ، اما دست هاي من و تو جا خواهند ماند .

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥