اگر ميدانستي چه ها بر سرم رفته است...

به من فهموندن اين نوشتن ها به درد نميخوره ، اما چيكار كنم ؟ چنان ميانِ زمين و هوا معلق مانده ام و اينقدر اين چند روز حرف هاي مختلف شنيده ام كه يقين ندارم رابطه ام تنها يك سوء تفاهم بوده باشد ..احساس مي كنم همه چيز دست به دست يار هميشه دوست من داده كه تنها محكي براي آن چيزي كه نداشته است بزند..واي كه چه سخت است موش آزمايشگاهي بودن ... اما اين سوال هنوز از ذهنم نرفته است..چرا من؟ وبه كدامين گناه؟

 

اگر مي دانستم در آن دو شنبه معطر براي‌ آخرين بار در هواي باراني چشمهايم قدم ميزني ، اگر مي دانستم كه براي آخرين بار صورت مهربانت را در روبرويم خواهم ديد ، اگر ميدانستم كه ديگر كيف ستاره پوشت را نخواهم ديد و ديگر صداي مردانه قدم هايت در روياهايم طنين انداز نخواهد شد ، كمي آهسته تر به بدرقه ات مي آمدم .باور كن نميدانستم اين آخرين ديدار است وگرنه از عقربه هاي ساعت خواهش مي كردم از حركت بايستند تا من قسمتي از لبخند نگرانت را به يادگار بردارم .

نميدانم الآن اين كلمه هاي زميني را مي خواني يا نه ، اما بايد يادت باشد كه هنگام خداحافظي مثل الآن چشم هايت را راحت بسته بودي ... و من آنقدر كوچك شده بودم كه مورچه ها به من طعنه مي زدند . هزاران ساعت است كه هر دم پنجره را به شوق بوئيدن عطر نسيمي كه از آشيانه ات پر كشيده است مي گشايم . مي گويم شايد آن لحظه از كنار تو عبور كرده باشند و عطر تو را به درون اتاقم بريزند .

 باور كن حالا ديگر از ديدن يك پرستو هم گريه ام مي گيرد و گاهي دوست دارم جاي ابرها باشم و به جستجوي تو تمام خيابانهاي غريب تهرانپارس و نارمك را پشت سر بگذارم . باور كن وقتي خاطرات تو رهايم نمي كنند مي گويم خوشا به حال شهرزاد و آروز مي كنم كاش تكه اي از پيراهنت را به من ببخشد . باور كن گاهي نميدانم كجا برايت گريه كنم ! وقتي هم كه دلم خيلي مي گيرد مي روم روبروي بيمارستان مي ايستم و آسمان و پرنده ها را مي بويم و مي گريم .

اين نيامدن تا به كي ادامه دارد ؟ مگر چقدر فرصت دارم در مسافرخانه بمانم ؟ شايد وقتي بخواهي بيائي ديگر مني نباشد و يا حتي ديگر مرا نشناسي .چه تلاش مزخرفي را براي فراموش كردن همه خاطراتم از سر گيرم ؟

آخِر مگر مي شود اين همه روز را بدون حضور تو به سر كرد ؟ مگر مي شود چشم به روي همه چيز بست و كاري به گذشته نداشت ؟ مگر مي شود مثل تو از سنگ شد و رفت و به پشت سر نگاه نكرد ؟چه اميد عبثي از من دارند ديگران ، هيچ كس نميداند من بازي خورده تقديري هستم كه با رضايت كامل در آن قدم نهادم و حال از چيزي كه نصيبم نگشته است ، فقط آه و حسرت را احساس مي كنم . بند بند وجودم از حادثه هائي كه تو بودي و اتفاق مي افتاد لبريز است .

ساعت هفت صبح كودك بازيگوشي بودم به شوق رفتن به مدرسه . ساعت هشت پروانه اي معصوم بودم در آرزوي شعله ور شدن ، ساعت نه يك سيب سبز بودم در حسرت رسيدن ، ساعت ده پرستوئي مهاجر كه به دنبال دستهاي تو مي گشت ، ساعت يازده يك غزل سراسر عاشقانه بودم ، ساعت يك بعد از ظهر دلم در دست كبوتران صحن امامزاده صالح بود ، ساعت دو سراسر اضطراب براي ديدن تو ، ساعت سه نگران از نديدن و احساس نكردنت ، ساعت چهار سراسر عذاب از نبودنت ، و ساعت هفت شب شمعي سراپا اشك و آتش ....

وقتي تو بودي مي توانستم همه دنيا را  سطر به سطر بخوانم و مسير زندگي را از پرنده ها بپرسم . مي توانستم درباره نگاهي كه ا تو ديدم صدها كتاب بنويسم ... وقتي تو بودي ، وقتي احساس مي كردم در هر گامي تو را در كنارم دارم ، احاس مي كردم آنقدر بزرگ شده ام كه ميتوانم به اشاره اي دل همه را به تلاطم در بياورم ... وقتي تو بودي كلمه هايم تمام نشدني بودند و حرفهايم نيمه تمام باقي نمي ماندند ....

 

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥