خسته ام ...

خسته ام

چشم هايم خسته است

ذهنم پر تشويش

قلبم پر درد

گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهوئي ندارند

لحظه هاي بي رحم پي در پي هم مي گذرند

انتظاري تلخ

نه

انتظار شيرين است

چون پس از پايانش لحظه ديدار است

وقتي كه صداي نفست در گوش من طنين انداز است

انتظارم ديگر رو به پايان است

با بودن تو

ذهنم پر از آرامش

قلبم مملو از عشق

چشم هايم پر شور

اما

لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند

و صداي نفست را از من باز پس مي يرند

باز هم

قلبم پردرد

و ذهنم پر تشويش

نمي دونم اين شعر چيه و از كيه ، ديروز دختر عمه ام كه چند روزيه پيش منه ووقتي اين حال و روز خراب رو ديده اين رو برام تو دفترم نوشت . خلاصه اين كه نميدونم براي كيه، كسي ناراحت نشه يه وقتي .آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥