پري

ديروز خونه عمه ام بودم و نتوانستم آپ كنم . امروز تلافي كردم و هر احساسي ديشب داشتم نوشم .

وقتي سيگار مي كشم ديگر اقيانوس نيستم .  اما فشرده هاي تابش خورشيد همان دودي است كه در ريه دارم . اين دود بي قراري دارد . قلبم تفت زده مي شود . دلم يك پري مي خواهد كه در تب و بي قراري به بالين هر كسي مي رود . اما آنا پري ندارد . حتي زندگي از يادش مي رود . اما مدام در اين انديشه است ... كه يكي از ميان مه بايد بيايد. لبخند بزند و بايستد، جلوتر نيايد..شيوه ي دلبستگي ها را خوب بداند و درد قلبش را بشناسد...

 يكي يك استكان عرق سر كشيد . صداي قلبش را كه از اختيارش خارج مي شود لمس كردم .دو نفر سر پا ايستاده اند و پارچه به دست مي رقصند . چه زيباست... امروز ظرافت همه چيز را مي بينم . اما هر چه نگاه مي كنم يار هميشه دوستم را نمي بينم . احتمالا از يك چيزي شك كرده و گريزان شده، اينجوري سخت است ، ميخواهم خودم را به شكل خوابيده در رحم جمع كنم و ميان كاغذ هايم پنهان شوم . كي و كجا اين همه كاغذ سياه كرده بوم ؟ يك لحاف كلفت رويم مي كشم ، سردم نيست اما چه در خلسه مي لرزم . سرم را با تكان هاي خفيف زير لحاف مي كشم و چشم بر هم مي گذارم . از سرما شكل آدم برفي ها شده ام . تا از غم از دست رفتن مادرم و يار هميشه دوستم گريه نكردم و آهي گرم نكشيدم آب نشدم . حالا راحت روي تاب كنار حوض مي نشينم و كلوچه محلي لاهيجان مي خورم .

 

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٥