تقدیر ...

من کنار بنجره سکوت چشم به راهت هستم تا ببینمت . خسته و بی بناه این گوشه تاریک اتاق در میان جرقه ای روشن از اشک نشسته ام . لحظه ها بدون تو برای من دردناکتر شده اند . می دانم که برای همیشه از تو دور خواهم ماند اما نام تو در بند بند وجودم جاریست .لحظه های که از دروازه خاطرات عبور می کنم و باد یاد گذشته هائی نه چندان دور را ورق می زند تو در من زنده و بایدار هستی .وقتی خورشید با زیباترین انوار طلائی روی شرق ترین تبه تهرانبارس نقاشی می شود عشقت در قلبم می تبد. دیر زمانیست که صدای سبز و شیرینت در سرای دلم نمی بیچد و گرمای چشمانت وجود سرد و بی رحم غم را ذوب نمی کند .خودم را مثل تک درختی در کویر دلداری می دهم که بالاخره روزی دوباره تو را خواهم دید و یاد روزهای قدیم را زنده خواهم کرد .

می دانم روزی نخواهد رسید که بیائی و تقدیر من باشی تا به روزهای آفتابی برسم . اما خودم را و دلم را به همین امید اندک بر غلبه بر اندوه ظلمت درس میدهم .

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥