گذر زمان

در گذ روزها ، به موازات آشنائی بیشتر با اخلاق و منش انسان ها ، با حقیقت تلخی نیز به تدریج آشنائی یافتم و این موجبات دلسردی و سرخوردگی مرا فراهم ساخت . انسان ها ، هیچ کدام کوچک ترین علاقه و اشتیاقی به اطرافشان ندارند و بالاتر و دردناک تر از همه ، اصلا به آن چه که برای زندگی اشان مفید است توجهی نمی کنند . به هنگام مکالمه ، در حالی که با چشمهای مات و کدر به اطرافشان نگاه می کنند دو گوششان را دروازه می کنند و تنها در دنیای اندیشه ها و افکار خود سیر و سیاحت می کنند . تمرکز فکری ندارند ، از هر گونه انگیزه واقعی برای یادگیری هیجان انگیز ترین اتفاقات زندگی اشان تهی بوده و خواه ناخواه این تصور را در من به وجود می آورند که بی صبرانه در انتظار به بایان رساندن ساعات روز هستند تا کار و برنامه متداول تکراری هر روزشان را رها کرده و شب در آشیانه اشان نفسی به راحتی بکشند . و من ، کاملا دور از واقعیت های ذهنی دیگران برای نخستین بار در طول عمر ۲۳ ساله خود ، خود را ناگزیر از آن می بینم که روش زندگی خود را عوض کنم ، به گونه ای دیگر سخن بگویم ، گفت و گوهای بسیار معمولی ام را خیلی زود بایان دهم .من هم کارهای روزانه ام را بدون هیچ احساسی بایان دهم و تنها به انتظار انتهای روز و شروع روز تکراری دیگری باشم ......

امیدوارم این روش حداقل موثر واقع شود .

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥