کار و زندگی

امروز یه سری به شرکت قبلیم زدم . جائی که اردیبهشت سال ۸۴ از اونجا بیرون اومده بودم .بیشنهاد دوباره کارشون من رو شوکه کرد . آخه از یه طرف دیگه هم منتظر خبر بودم . یکی از دوستای بابام برام یه کار دولتی تو جام جم جور کرده . اما امروز وقتی بچه ها رو بعد از این همه وقت دیدم ، دو دل شدم . با هم کلی خاطره داشتیم ما آخه ... نمیدونم چیکار کنم . جواب این ها رو گذاشتم چند روز دیگه تا حسابی فکرهام رو بکنم . انتخاب هم همیشه کار سختی بوده . به یه بنده خدائی هم تلفن زدم که این یه ساعت آخر حسابی حالم رو گرفت . اما عیبی نداره . حداقلش اینه که بهش نزدیک تر شدم . فقط چند تا خیابون باهاش فاصله دارم و عطر حضورش رو هر روز احساس میکنم .

تو ! آره باتوام ! خودت خوب میدونی که دارم تو رو میگم .

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٥