و حالا....



حالا احساس می کنم تازه زاده شده ام ، از مادری که همه آن شب ها گریسته بود. ای کاش می توانستم برایش قصه ی جدیدی بنویسم در این جنین جدید که دستان آلوده به کی برد مرا در خود گرم گرفته است، و چقدر محتاج صدای آشنایی مانده ام.
امروز فقط سه آرزو دارم:
1- عشق معنایی بس بیشتر از یک دلتنگی و یک عادت مازوخیستی داشته باشد
2- هیچ کس رای ندهد حتی به خودش!
3- آنا یا هر کس دیگر که مرا می شناسد کمی مرا بفمد اما می دانم که آرزوی محالی ست . ما حتی نمی توانیم حس گرما و سرمایمان را انتقال دهیم چه رسد به ...
حالا احساس می کنم همان لحظه که آمدم و پا گذاشتم روی شیشه های این مانیتور لعنتی درست همان لحظه هم از بین رفته ام . فضای مجازی ما هم اکنون دو برابر شده و چقدر دنیای ما از هم فاصله دارد. اول کلمات دوم سیگنالهای دودویی که مثلا می خواهند بگویند ما زنده ایم! همه ی ما را در سیاهچاله ی دروغ انداخته.....خدایا شکر که سیگار را آفریدی آن هم ویستون تا در این موقع که به هیچ چیز نمیشود چنگ زد دودهای نجات دهنده برسند....خدایا شکر که در ذهن هیچ کس وجود ندارم
(پ- همیشه دوست)

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٥