عزرائیل

چراغ قرمز است . چرا ترمز نکردی ؟ مگر ندیدی گلبرگ های یک گل سرخ چه به دست باد سپرده شد ؟ مگر ندیدی چشمانی خسته را که گریان شد ؟ مگر ندیدی قلبی را که لطیف از تر از بوی محمدی است شکستی ؟ تو یک کورمادرزادی…. مگر نمی بینی گوشه کثیف یک بیمارستان دولتی ، جائی که تو حتی  رغبت شستن دستهایت را نداری ، چه پیرمرد رنجوری خوابیده است … مگر نمی بینی در امتداد دیواره های کنده شده و نم پس داده …کسی درست مثل یک گنجشک دست به میله های زنگ زده سربی گرفته و از سر دلتنگی سر به دیوار می ساید ؟

های تو … فکر کردی چون می توانی با بهترین گوشی موبایلت ، زیباترین کلمات عاشقانه ی دنیا را به مغز یک دختر ساده عاشق تزریق کنی بر بالاترین منزلگه غرور نشسته ای؟

های انسان کور … میدانی معنای خود گول زنی چیست ؟ تنها یک بار به گوشه نمناک این سلول برو .. این انسان مفلوک که غم از دست دادن آرامشش را می خورد ، بازیچه همان تقدیری است که در حال حاضر به تو روی خوش نشان داده است …به رفیقش ، برادر رضائی اش ، از پدر نزدیکترش ، زنش را ، ناموسش را ، حرمت زندگی اش را ، شرف و غیرتش مرد بودنش را سپرد …. بپرس چرا دستانش از میله کنده نمی شود ؟از او بپرس چرا زخم چرکین سرش را باز هم به دیوار می کوبد ؟

هی انسان کور ... میدانی معنای عشق چیست ؟عشقی که تو با زیباترین کلمات و رذیلانه ترین لبخندهای به ظاهر عاشقانه ات در پشت کابلهای سرد روزگار جستجو میکنی؟از گلبرگ های پرپر شده ای که شاهد خونریزی های رگ های فسیل شده یک پدر بوده اند بپرس. از شاگرد تیزهوشی با آینده ای روشن اما خراب شده بپرس ... از عشق عمیق یک پدر و فرزند هم سر در نمی آوری ...

 آخر تو یک انسان کوری ... وای من چرا اینقدر برای تو وقت تلف کردم.

***

-وای چه تصادف وحشتناکی .. راننده در جا مرده .. نگا..جسدش له شده.

***

- تو کی هستی ؟اینجا کجاست ؟ چرا اینجا این قدر تاریک و بد بوست ؟

- چرا می ترسی ؟ من نماد عشقی هستم که یک انسان کور با چشمان بسته می بیند . من عزرائیلم ...

 

 

 

16/آذر/1385

 Pm 15:25  

       آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥