تقدیر(یه داستان واقعی)

ساعت20:30 شب

-مستانه ... مستانه بابا .. تو تک دختر منی .. از سر جیگر من اومدی . میوه عشق منی ... من پدرم . آفریده شدم گناه فرزند رو ببخشم این امید منه که لبخندت رو ببینم .. هیچ اتفاقی نیافتاده که .. .حتی یک شبی رو که توی بازداشتگاه بوی فراموش کن، این هم یه تجربه بود نه ؟ این مرد ، مردِ زندگی تو نیست . تو که میدونی چقدر فهم  و شعور داری ..مستانه بابا ...

ساعت 3:40 صبح روز بعد

-یا پیمان یا هیچ کس

یک ماه بعد

- مستانه ! دختر چیکار میکنی ؟ پدرت گوشه بیمارستانه ، وای مامان رو ببین .. مامان، تو هیچ وقت من رو نفهمیدی، فقط پسرات رو دوست داشتی... اینو هر دو خوب میدونیم ... پس چرا الآن اینقدر نگرانی؟مامان...من میترسم ...مامان بگو عاقد دست نگه داره .. بابا...بابـــــــــــــ...............

20 سال بعد از شب عروسی

-بابا...بابائی...پاشو مستانه اومده، پاشو منو بزن...زندانیم کن ، پاشو باهام باز هم حرف بزن، پاشو باز هم بگو من رو بخشیدی .. آخ بابا ... بابای ناز من...پاشو ببین مستانه رو هیچ کس نمی شناسه .. همه منو طرد کردن چون تو منو برای این کار هیچ وقت نبخشیدی .... پاشو بابا...پاشـــــــــ..................

26 سال بعد

-..... ، آره ! اون موقع بچه هام کوچیک بودن . بابام زنده بود ،خونه نشینم کردی، اما حالا بابام مرده ، 26 سال پیش از دست من دق کرد ، از خون خوردن من تو زندگی اون سرطان گرفت ... اما حالا بچه هام بزرگن ، دیگه هم از تو اجازه نمی گیرم که نذاری برم پیش بابام... ببین منو ... من مستانم ...دختر حبیب... میدونم دیره،خیلی دیره .... اما دوباره شدم مستانه با اراده 26 سال پیش. قبل از این که تو سر راهم سبز بشی .... حالا هم یا تو میری یا من...چیه؟همیشه میدونستی خانواده ام پشتم نیستن به این حرفم می خندیدی...واسه همین هم هر چی خواستی تازوندی ، برو بیرون از خونه مرتیکه معتاد ، 26 سال ار شکم من و بچه هام زدی و دود کرد رفت هوا ... برو بیرون ....

دختر ارشد خانواده:برو بیرون بابا ...بسه هر چی مامان رو سوزوندی ... منم دخترم اما هیچ وقت نمیذارم یه مرد مثل تو با من رفتار کنه .

پسر کوچک خانواده:بیا بابا،اینم ساکت،همیشه از این که هم جنس تو بودم ناراحت بودم.ولی حالا می ترسم زن بگیرم و یه وقت گزندی بهش برسونم...به هر حال خون تو توی رگهامه .

دخر دوم خانواده:بیا بریم بابا...منم دخترم...دلم برای مامان هم تو این سالها خیلی سوخته...چون کارهای تو رو دیدیم . اما دوست دارم چون بابامی...بیا بابا ! شاید تقدیر بیرون از این خونست . بالاخره یکیو میخوای که پرستاریت کنه .

 

 

17/آذر/1385

 Pm19:32

      آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥