یک داستان از آنا

نقاشی من ؛ تک عروس پدر

وای ترانه!به یاد داری ! این نقاشی را سر کلاس شیمی کشیدیم.یادت می آید دبیر چگونه دعوایمان کرد؟یادت میاید از کلاس با چه آبروریزی بیرونمان انداخت؟ما هیچ چیز بدی نکشیده بودیم.حتی این بار هوس کشیدن دبیر شیمی را با مقنعه همیشه نامرتبش و دست های استخوانی اش نداشتم.تو با مشکلی داشتی و من میخواستم غمم را با تکمیل طراحی مغشوش تو نشانت دهم.چه تک درخت بزرگ و پیری بود . چقدر تنه اش ضخیم بود.صورتی که در بین شاخ و برگ هایش کشیده بودی چقدر شبیه چشم و ابروی پدرت بود.......
وای ترانه!پدر تو همیشه صورتی اخمو داشت.من همیشه از سلام کردن هم به او ترس داشتم.یادت می آید سکوئی که روی صخره ای بلند رو بروی صورت درخت برایت کشیدم؟امتداد شمال شرقی صخره را تا انتهای فضای کاغذ با یک پرسپکتیو لطیف پر از درخت های شمشاد کردم و حتی دورترین درخت قابل دید پشت کم رنگ ترین شاخه های درخت اخمو را هم برایت سایه زدم.بعد یادت می آید چه شد؟هر دو دست به روی صخره بردیم.من میخواستم قطره های ریزی را که از آبشار میان درخت و صخره سرازیر بود نقاشی کنم اما تو طبق معمول از شرم دوست داشتن پدرت ، خودت را سر تا پا سیاه،با موهائی پریشان در باد،هر دو زانو در بغل و سر به زیر...بالاترین نقطه خم شده سرت درست در تیررس نگاه خشمناک پدرت قرار می گرفت.همیشه این طور میکشیدی!شاید چون همیشه اینطور بودی .قدت درست تا بینی پدرت بود و اگر هم روزی در کوچه دعوایت میکرد،سرت را که پائین می انداختی درست همین حالت پیش می آمد. من خیلی به این اندازه ها دقت کرده بودم .
بعد معلم ما را دید...قد کوتاه ترین معلم خشن مدرسه،دیکتاتور و بی منطق...؛منطق او فقط عناصر شیمیائی را درک میکرد،هر دو به روی نقاشی خم شده بودیم و تند تند فضای جلوی دستمان را با سایه و هاشور پر میکردیم.وقتی با لبخند رضایت به هم نگریستیم تو اولین نفری بودی که خنده روی لبانت ماسید...هر دو را با نقاشیمان به دفتر فرستاد.مدیر مدرسه به هر دومان سخت تاخت.یک ساعت هم درس هنرمان را حذف کرد.می دانست بدترین تنبیه برای من و تو سر کلاس استاد پیمانی نرفتن است.ولی ماهه بعد ما را جلوی معلم شیمی و همه مدرسه و حتی منطقه بالا برد.نقاشیمان را در جشنواه طراحی دانش آموزی شرکت داد.من و تو اولین نفر جشنواره شدیم.یادت است وقتی با قهقهه وارد کوچه شدیم و پدرت را دیدیم چه ترسیدیم.جلوی در خانه ما ایستاده بود و ... پدرم هم بود .
وای ترانه!یادت هست پدرت برای اولین بار به صورت هر دوی ما خندید.پدرت چقدر دوستت داشت ترانه ! می دانم که تو هم همان روز از نگاهش این رافهمیدی و دیگر هیچ گاه آرزو نکردی پدر من جای پدر تو باشد...فهمیدی که او تو را با دنیا عوض نمی کرد.هنوز هم همین طور است...منتهی با یک فرق...حالا مرا هم با دنیا عوض نمی کند.من تک عروسش شده ام و او مرا مثل تو دوست دارد.
وای ترانه!این را با نگاهش به هر دوی ما القا می کند . تو هم بارها دیه ای و گفته ای مگر نه!
 
 
20/آذر/1385
 Pm17:55
 آنا
  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥