بازگشت واسه خانه تکانی

سلام . اومدم و باز اومدم . دلم واسه خیلی چیزها تنگ شده . همینجا از پیمان به خاطر تمام همراهی هاش باز هم ممنونم . هر چند فکر میکنه من قراره مزاحمش بشم و اذیتش کنم .

بسمه تعالی

 

تبسم

 

 

از دنده چپ به دنده راست می غلطم . فکر و خیال لحظه ای رهایم نمی کند . این چه مصیبتی است که گریبانگیرم شد؟ چه خوب بود اگر کسی پیدا میشد که بگوید غصه نخور،فردا یک روز تازه است ، به خدا توکل کن ...

توکل ؟ از ابتدا هم توکل نکرده بودم اما همه چیز از روی منطق پیش میرفت تا سرمستم کند . وقتی هم که غرق لذا می شوم همه چیز به یکباره .. اصلا انگار ورق یکدفعه بر می گردد...

همه چیز از اول خوب بود .همه هم که راضی بودند . تبسم هم که همیشه می خندید . چرا همیشه فکر می کنم همه مثل خودم روراست هستند ؟ بدبختی همیشه هم همین است . شاید اگر تا پای خرید پیش نمی رفتیم چیزی روشن نمیشد. چقدر خوب است این رسم خرید عروسی . چه خوب است که بزرگ تر ها هم همراه آدم می آیند . اینجور مواقع حداقل آدم شاهد دارد ....

راستی چرا تبسم این قدر قشنگ به من دروغ گفت ؟ یعنی همه چیز به همین راحتی .... دروغ ... همش دروغ ....

تبسم ....! تو که چیزی کم نداشتی... من هم هیچ وقت چیزی کسر نذاشتم . چرا لحظه ورودت به طلا فروشی امتداد نگاه ها به سمت تو بود ؟ چرا خندیدند ؟ خنده هم نه ! انگار یک چیزیشان میشد ... چرا موقع نشان دادن طلاها به تو عمدا تعلل داشتند ؟ چرا روی یک سرویس و حلقه انتخابی میان من و تو این قدر تمرکز کرده بودند ؟

تبسم ....! چرا به من نگفتی ؟ حتما می گوئی "می ترسیدم رهایم کنی"  اما من چیزی ندارم که بترسی از دستت برود !

تبسم ....! چرا این قدر تلفن میزنی؟ تو که حال امروز مرا دیدی موقع خداحافظی ... دیدی این قدر خراب شده بودم که کیفم هم جا گذاشتم .

تبسم ....! مادرت چرا این قدر خونسرد ما را می نگریست ؟ چرا با وقاحت تمام می گفت این طلافروشی به بعضی از مشتریانش تخفیف ویژه میدهد!

تبسم ...! مادرت همبشه همه کارهای تو را .. همیشه ....

آخ تبسم ...! حرفی نداری برای زدن ! میدانی توجیه کارت را خراب تر می کند ... پس چرا اینقدر زنگ میزنی ؟ اَه ... این دو شاخه هم سفت خِرِ پریز را چسبیده است ... چه دلداده های الکترونیکی ای ... اَه ... نور این آباژور چرا این قدر زیاد است .

تبسم ...!

 

 

  08/دی/1385

   22:20pm

   آنا       

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥