هواي حوا

دل مـن يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنه كفش فـــرار رو بر كشيد
آستين همت رو بـــالا زد و رفت
يــه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشه فردا زد و رفت
حيووني تــــــازگي آدم شده بود
بــــه سرش هواي حوا زد و رفت
دفتر گـــــذشته ها رو پـــــاره كرد
نـــــامه فــــرداها رو تـــا زد و رفت
حيووني تـــــــازگي آدم شده بود
بــــــه سرش هواي حوا زد و رفت

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸۳