سكوت

برای پيمان با وفا ! اين ياز صميمی و نزديك كه از همان اولين سخن مرا شناخت و راه به گذشته برگشتن را به من ياد داد .

ممنونم پيمان ! به خاطر همه چيز !!!!

اكنون خود را چون دانه ای در زمستان احساس ميكنم . كه ميداند بهار نزديك است . جوانه پوسته را خواهد شكافت و زندگی ای كه هنوز در من خفته است ،هنگامی كه فرا خوانده شود ، بايد به سطح زمين بالا رود .

سكوت دردناك است . اما در سكوت است كه همه چيز شكل می گيرد ، و در زندگی ما لحظه ای است كه تنها كار ما بايد انتظار باشد . شايد سكوتم را درك نمی كند .اما احساس می كنم كه او نيز خاموش است . اين روزهای سكوت من ، روزهای سكوت او نيز هستند . او بايد درك كند ، كه بدون او انجام دادن هر كاری برايم نا ممكن است . و من به روح او در زندگی روزانه ی از دست رفته ام نيازمندم .

درست است . عادت كرده ام از ديدن كسانی كه كارم را می ستايند لذت ببرم . هميشه از نوع رنگ هائی كه به كار ميبرم تعبيرهای شاعرانه ميشنوم . از مناظری كه به تصوير ميكشم وصف های عاشقانه ای شنيده ام . اما همين نيز غمگينم می كند . چرا كه هر ستايشی ، آن چه را كه هنوز انجام نداده ام به يادم می آورد . و باز دوست دارم آنچه را توانسته ام انجام بدهم به ياد داشته باشم . ميدانم كه كودكانه است ، مگر نه ؟

هميشه به چه مهر رزيدن مشكل بنيادی انسان است . و اگر ما راه حل آن را بيابيم - كه به چه ممكن است مهر بورزيم - در می يابيم كه حقيقت اينگونه عشق ورزيدن را دوست دارد ،و هيچ عشق ديگری ، پايدار تر از اين وجود ندارد .

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۳