شركت تقسيم گشت . دوستان رفتند . . . .

شركت تقسيم شد . امروز اشك های زيادی جاری گشت . امروز حسين به علی نگفت از ناراحتی راه به جائی ندارد . امروز علی در نهايت خونسردی ترك شركت را توسط همكارانش مشاهده كرد و همه گريستند . من زودتر از همه آمدم بيرون . طاقته گريه مردها را ديگر نداشتم . علی از بچه ها پرسيد چرا گريه می كنند ، گفتند بابا اينجا خونمون بود . از ساعت ۷ صبح تا ۵ بعداز ظهر روزمون اينجا می گذشت . علی گفت قرار بذاريد بيرون همديگر رو ببينيد . بچه ها به ظاهر قبول كردند. اما اصل تنهائی روز شنبه است . امروز از غصه زياد كلی خوابيدم . از ساعت ۳ تا ساعت ۶:۳۰ - اما فايده نداشته . غصه نبود حسين من رو ديوونه می كنه .

حسين و علی مديرعاملمون بودند . تازه هر دو شون پسرخاله بودن . به خاطر بلند پروازی های حسين علی عذرش رو خواست . و بچه ها در ماتم فرو رفتند . براشون جشن خداحافظی گرفتيم . همه در عين رقص و كف زدن گريه می كردند . تازه تولد حسين هم بود . از همه تشكر كرد و رفتن بيرون . ۱۲ سال با اين شركت زيسته بود و حق نبود او را اينچنين رها كند . من را هم می خواست ببرد اما علی نگذاشت . گفت من اين يكی را نمی دهم . خودم هم مايل به رفتن نبودم . اما امروز پشيمان شدم كه ای كاش من هم با حسين می رفتم . خيلی وقتها كه از دست علی خسته ميشدم به اتاق هميشه بازه حسين پناه می بردم و او آرامم می كرد . من خيلی دوستش دارم . خداوند در همه جا او را رستگار سازد .

بدرود حسين جان ! بدرود بر تو و شركت Viera تو .

بچه ها ! در زمينه واردات كامپيوتر و كلا هر خريدی كه داشتيد با اين ها تماس بگيريد . اگر خواستيد به من بگيد من كمكوتون می كنم با هم آشنا بشيد .

Anna

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۳