مناجات دل

كاش با من می ماندي ، ظلمت شب از راه می رسد . وقتی كه هيچ ياوری ر كنارم باقی نمانده است ، در هر لحظه به ياد تو نيازمندم . چه چيزی جز عشق تو می تواند ترس هايم را در هم شكند . چه كسی جز تو می توانست راهنما و پناه من باشد ؟ اگر در روزهای ابری و آفتابی با من می ماندی چه ميشد ؟  از هيچ دشمنی هراس نداشتم چون تو در كنارم بودي ، انجا كه تو بودي اشك ها سوزنده نبودند ، اگر با من می ماندی هميشه پيروز بودم . حتی اگر همه اميدهايم غرق مي شدند ، می توانستم با فرياد كشيدن بگويم كه من فقط به تو اعتماد می كنم .

نيستی تا ببنی سعيد را دوست ندارم . من حرمت عشق را نمی توانم با چيزی عوض كنم . من هر لحظه با تو بودن را به سالها ماندن در كنار سعيد ترجيح می دهم . دعا كن هادی ! دعا كن حال كه تو نيستی اين ازدواج سر نگيرد . اين ماه به مناسبت هديه تولدم هم كه شده از خانه بيرون نخواهم رفت تا نامه تو را خودم دريافت كنم . نمی دانم تا به ال چند نامه نوشته ای ؟ شمارش ماه ها از يادم رفته است ، نه از بی تفاوتی ژ كه از زجری كه با رسيدن هر ۲۹ بر دلم می نشيند . ديشب خواب تو را ديدم . يادت می آيد زمستان پارسال را . زمانی كه برای يك هفته به ايران آمده بودی ؟ يادت می آيد وقتی از تو پرسيدم كی ميری ؟ چی گفتی ؟ گفتی زمانی كه اولين برف ببارد  . و من همانجا نذر كردم هر هفته سه شنبه ها به زيات امازاده صالح بروم تا هيچ وقت برف نبارد . من مرادم را نگرفتم اما هنوز به آنجا می روم . آخه ما استاره ازدواجمون رو اونجا شنيديم . يادته ؟ حاجی اونجا گفت ميانه و تو چه حرضی خوردی و با من دعوا كردی كه مجبور به اين كارت كرده بودم . اين ها ايرادی ندارد . مهم اين است كه من و تو ديگر در كنار هم نيستم . دوستت دارم هادی .

اين را هيچ وقت از ياد مبر .

خيلی خسته ام هادی . خيلی خسته .

Anna

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥