چراغ قرمز

اين داستان كوتاه رو پارسال نوشتم . نمي دونم چي شد رفتم سر دفتر شعر و داستان هام و ميخوام هر چند وقت يكبار يكي از هجو نامه هام رو بنويسم . ديدم دارم جلوي دست به قلم بردن پيمان كلي كم ميارم . اين بود كه امشب كه حوصله ام هم خيلي سر رفته و بيرون نرفتم ، رفتم به ياد گذشته ها و اين دفتر رو پيدا كردم.

بخونيد ببينيد نظرتون چيه ؟

خنكي آب هم چيزي از دردش كم نكرد . همان جا كنار رودخانه روي زمين نشست و پاهايش را بي تامل در آب فرو برد . دلش مي خواست در همان اب سرد تمامي قلبش را لبريز از سردي كند و عشق را از بين انگشتان دردآلود و تاول زده پاهايش به درون رودخانه بفرستد . هميشه پس از جدائي ساعت هاي بي شماري با خودش سرگرم بود . تك تك نگاه ها و حركات را مرور كردن و همه اواها و هجاها را در خاطر حك كردن ، كل روز پر از عشق او را لبريز مي كرد . دلهره اي به جانش افتاد . اگر كسي اين موضوع را مي فهميد چه ميشد ؟ چه دستمايه جالب براي خنديدن مي شد . از پشت خنجر خوردن . . . آن هم به دست كساني كه بيش از همه از درجه عشقش خبر داشتند . روي سنگريز ها دراز كشيد و دست هايش را به دو سو باز كرد . درد سنگريزه ها نبود كه آزارش ميداد . چيزي در درون بدن بي رمق و به سردي رفته اش آزارش ميداد . اگر آن روز كمي ديرتر رسيده بود شايد هيچ نمي ديد و در حال گذران عشق بود . از يادآوري خنده هاي مستانه اشان دردش دوبار شديد تر شد . پاهايش بي حس شده بود اما ميلي به درآوردنشان از آب سرد را نداشت . احساس مي كرد با سستي بدنش دردش هم به تدريج كم تر مي شود . به نظرش رسيد اگر در دنيا چراغ قرمزي وجود نداشت او هيچگاه پشت آن معطل نميشد و آن خنده هاي مستانه را نمي ديد . شايد هم با هم داشتند او را مسخره مي كردند و بر دلدادگي او مي خنديدند . هر چه بدنش كرخ تر ميشد احساس مي كرد تا آن لحظه بيخود از سرما فراري بوده است . برف همچنان مي باريد . با هم داشتند زير درختان تازه جوانه زده قدم مي زدند . سر بچه ها و تعدادشان بحث مي كردند . داشتند با هم مي خنديدند . خنده هايش چه مستانه و سرخوشانه بود . درست مثل خنده هايش پشت چراغ قرمز . زير پايش برف زيادي بود . داشت سر مي خورد . دست دراز كرد تا كمكش كند . اما دستش را گم كرده بود . به دنبال انگشتانش كرد اما دستش انگشتي نداشت . سر بلند كرد صورتش را نگاه كند اما او را نديد . بيخود تلاش مي كرد . اين را وقتي نفسش به سختي بيرون امد ، فهميد .دستش را در فضا نگه داشت . افتاد روي سنگريزه ها . صداي ظريفي داد . اما نتوانست سرش را برگرداند و جاي زخم را ببيند .

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٥