آنا ديگر در ميان ما نيست

سلام ، من سميرا خواهر فرانك يا همون آناي شماها هستم . فقط خواستم بگم كه آنا ديگر در ميان ما نيست . از اين به بعد شايد گهگداري من به وبلاگش سر بزنم . هر چند تا اونجائي كه من ديدم بازديد كننده زيادي هم نداشته . آقاي پيمان خواسته بوديد يادداشت ها و داستان هاي فرانك رو براتون بفرستم . اما من ترجيح ميدم در درجه اول تو وبلاگش گذاشته بشه . دلم ميخواد حالا كه نست براش كاري انجام بدم . شما داستان زندگيش رو ميدونيد . هر كسي كه وبلاگ رو خونده باشه ميدونه . اما رابطه شما با فرانك فراتر از اين ها بود . تماسي يا ديداري نبود اما فرانك همه حالاتش رو براي شما بازگو كرده بود . در مورد ديدارتون هم حرفي از دفتر خاطراتش درآوردم كه بايد بهتون بگم .

- امروز ديدمش . زودتر رسيده بودم . جرئت جلو رفتن نكردم . با اين سر و وضع اگر من رو ميديد در مي رفت . پيمان با اون تشحص ظاهري كجا و من كجا . . . براش فيلم بازي كردم . بهش گفتم به قرار نرسيدم . حتي بهش بي احترامي كردم . بد حرف زدم . اما هنوز از اين كه جلو نرفتم پشيمون نيستم . برنامه زيادي براي اون روزمون داشتم . نقاشيها . . . گيتار . . . آواز . . . ناهار . . . اما پيمان همه رو دود كرد . همه رو با خوبي ها و ساگيش دو كرد . اگر من رو با اين وضع خفن ميديد حتما ديگه نگاهم نميكرد . همون بهتر كه نديد . همون بهتر كه عصباني شد و از من چيز غير معمولي نديد .آدمها با هم فرق مي كنند . هادي من رو مي كشت كه اينجوري بگردم . ميخواست جلوي دوستاش كم نياره . سعيد پدرم رو در مي‌آورد و ميخواست نظر فقظ نظر اون باشه . اوني رو كه اون ميگه بپوشم . اما پيمان ،‌ساكت و خموش . . آمد . . . چه امدني . . . سردرگمي زيادي به من داد . من جرئت روبرو شدن با واقعيت را نداشتم . وه كه چه انتظار كشنده اي مي كشيد . اما عذاب مرا هيچ وقت نديد . خودم را ، احساس خفتم را ، اعتراض وجدانم به ظاهر . . .  همه چيز پشت تهمت ها و بي ادبي ها پنهان شد . اين راز براي من ماند و ناراحتي و دلخوري اش براي هميشه به ياد پيمان . . . كاش به او گفته بودم من آن روز فرشته آبي پوش نخواهم بود . آبي بودن ها و آبي رنگ شدن ها آن روز فراموش شده بود . آن روز من آنا بدون هادي بودم . بدون درگيري هايم با سعيد . . رفته بودم تا پيمان را ببينم . تا به او بگويم پرتره اش را با يك دنيا عشق كشيده ام و ميخواهم بهترين آهنگ هائي كه بلدم را برايش بزنم . . . چه تداركات مسخره اي . . . من خودم را به سخره گرفتم . انسانيت را زير پا گذاشتم . من از پيمان فرار كردم . شلوار برمودا ، با مانتوي تنگ كوتاه ، با روسري مو نما ، با صندل ، اون آرايش . . . اصلا با طز تفكرات پيمان جور در نمي آيد . . . .

اما من رفته بودم . ميدانم كه جرئت ابرازش را هيچ وقت به او نخواهم داشت .

                                                                                         ۱۴:۳۰ ظهر

                                                                                      اين اتاق خيلي خاليه

اين ها همه نقل قول هاي فرانك بود . داستان هايش را به زودي در وبلاگش قرار خواهم داد .

                                                                          خواهرش -سميرا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٥