مرواريد

دو روز نخوابيدم . مصطفي گفته بود وقتي از دريا برگشت اين قالي بايد تمام شده باشد . رفته بود تا برايم يك مرواريد صيد كند . ميخواست آخر هفته در جشن عروسي به گردنم بياوريزد . با پسرخاله من رفته بود .با هم خيلي دوست بودند . مي خنديدم و مي بافتم . وقتي ياد شرارت هايش مي افتادم هميشه اين طور مي شدم . صداي كوبه در دست و دلم را لرزاند . تارم هم پاره شد . مديحه به اتاق دويد : از دريا اومدن . ميگن بيا امانتيت رو بگير .

هنوز جوابي نداده بودم كه صورتش را دزديد و رفت . مصطفي چه زود برگشته بود . يعني مرواريد را به اين زودي پيدا كرده بود . در جلوي درب خانه برادرم هم بود : كجا طلعت ؟

- مصطفي برام مرواريد رو آورد . ولي قالي من تموم نشد . من شرط رو باختم .

- بيا چادر مشكي ات رو هم ببر

- نه ! مرواريد عروسي رو با لباس سفيد بايد تحويل گرفت .خيلي زود به دريا رسيدم . پسر خاله رو نشناختم .

- مديحه اون كيه كه دست و لباسش خونيه ؟

- پسرخاله است . منتطر توست .

باز هم نگذاشت نگاهش كنم . دستم را كشيد و دو قدم جلوتر از من حركت كرد . پسرخاله مرا كه ديد دستش را به شلوارش كشيد و روبرويم ايستاد . پشتش چيزي بود كه من هنوز نديده بودم .

- پس مصطفي كوش ؟ مرواريد من كجاست ؟

زد زير گريه . پشتش هم مديحه و حرير سياهي روي دوشم افتاد . برادرم بود . صيحه و ناله سر دادند .

- مديحه چي شده

و رو به پسرخاله ام كردم : امانتي من چيه ؟ بگو مصطفي كجاست ؟ هنوز دستش را از پشتش بيرون نياورده بود كه از هوش رفتم . . .

كنار دار قالي چشم گشودم . همه نگاهم مي كردند . سمت قالي خزيدم . دست به تار پاره شده بردم . نمي دانم چرا اشك هايم سرازير شده بود :

- من از تو بردم مصطفي ، تو كه هنوز مرواريد رو نياوردي ، قالي من امشب تمومه ، اما يه صدف خالي هديه عروسي من نيست .

مصطفي روي سرش زد و نشست . مي شنيدم كه تعريف مي كرد : رگ پاش رفت . كوسه رو كه ديد خنديد ، مي گفت اينم اجلِ منِ ،صدف رو پرت كرد تو قايق . . . موقعي كه زير آب كشيده ميشد فرياد طلعتش همه رو بيهوش كرد . راستي طلعت ! مي گفت اون شرط رو برده ، توي صدف رو ديدي ؟

17/07/1384

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥