اين محيط غم بار ، حسابي نطق آدم را كور مي كند .

اين منجلابي كه انسان ها هر روز در آن دست و پا مي زنند سردرگمي نفرت انگيزي است . اين موريانه هاي وحشي كه هر دم ذهن تو را در خود فرو مي بلعند براي تار و مار كردن شخصيت تو هر كاري كه از دستشان بر بيايد انجام ميدهند . وقتي كسي در زندگي ات پاي ميگذارد و نديده و نشناخته قلب تو را به يغما مي برد هيچ چاره اي جز تحمل نداري . به قول فروغ وقتي در آسمان دروغ وزيدن گرفت ديگر چگونه مي توان به سوره هاي رسولان پناه آورد . هان پيمان ! تو كه آدم با خدا و با ديانتي هستي . حتما هم هيچ گاه نه نمازت قضا مي شود و نه روزه ات قضا ، اين سوره هاي رسولان كه گواه زندگي تو و امثال توست چگونه مي تواند براي مني كه از همه چيز بريده ام و چيزي براي خودم باقي نگذاشته ام چاره اي داشته باشد ؟ نگو كه صبر دواي درد من است كه هيچ باور ندارم . خداوند وقتي انساني به نام ايوب مقدس آفريد فراموش كرد كه اين بشر مستثني است و نمي بايست بقيه را با آن مقدس مقايسه كند . حالا اين اتاق رو به خودم تقسيم مي كنم چرا كه فردا هم يكي از آن روزهاي سخت است . درد كشيده اي ؟ دردي كه دوستش نداشته باشي ؟ دردي كه به تو تحميل شده باشد ؟ دردي كه هيچ لذتي نداشته باشد ؟ دردي كه از شدتش فقط بتواني گريه كني ؟ از گريه ات تا كنون خجالت كشيده اي ؟ تا كنون از ديده شدن اشكهايت ابا كرده اي ؟ شده لحظه اي گريه ات بگيرد كه كسي كنارت باشد و تو ميل به ديدن اشك هايت نداشته باشي ولي كنترلي هم بر روي خودت نداشته باشي ؟ شده از غصه بي موقع گريستن بر شدت گريه ات افزون شده باشد ؟ شده تنها باشي و فقط براي يك بار احتياجي به تنها بودن نداشته باشي و هوس كني كسي از راه برسد و از تو بپرسد : چته ؟ تا حالا كسي اين رو به تو گفته ؟ ازت پرسيده كه تو چته ؟ آيا موقعيت جوري بوده كه بتوني جوابش رو بدي ؟ شايد هم پيدا شده و براي توي دير باور انساني در شان شنيدن حرف هاي تو نبوده است .

 دوست هميشه دوست مي ماند . اين مائيم كه اجازه نزديك شدن يا دور كردن دوستان را به خود مي دهيم . دوستان تو آنجور كه من فهميده ام در زمان درد در كنارت بوده اند . اما آيا شادي هايت را با آنها قسمت كرده اي ؟  يا ترجيح دادي تنها باشي و از شادي پيش‌آمده نهايت استفاده را ببري ؟ تو انسان مرموزي هستي پيمان ! كاش فرصت ديدنت را داشتم . اين روزها كه اين ها را برايت مي نويسم  ميدانم روزهاي پاياني عمرم است . بي معرفت قرار بود براي من يك كليه پيدا كني . من كه گفتم همه هزينه ها را خودم ميدهم . يك ساعت پيش كار آخرين پرتره ات هم تمام شد . لذت مي برم از اينكه صورت كساني را كه دوستشان دارم ترسيم ميكنم . دلم ميخواست دوره هاي رنگ روغن را تمام كرده بودم و ان چه را كه واقعا هستي به تصوير مي كشيدم . قبول داري كه با رنگ روغن مي توان ميزان غم يا شادي يك لبخند را به تصوير كشيد . مي توان عمق نگاه تو را وقتي نگاه مشتقيم به دوربين نداري را مشخص مي گرد . مي شود چگالي ذره هاي وجود تو را وقتي به دور دست خيره شده اي معين كرد . . .

آخ امشب چه حس قوي اي دارم براي نوشتن . براي گفتن ، براي درد دل كردن  . اما پيمان ، اين سرنگ ها ، اين سرم درد آور ، اين محيط غم بار ، قبول داري كه نطق آدم را حسابي كور مي كند .

                                                                                                            ۴/۸۵

                                                                                                              آنا

                                                                                                   سميرا - خواهر آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥