شيريني زندگي

- زندگي بدون تو برام معنا نداره . من بدون تو يه لحظه هم خواب آروم ندارم . احساس مي كنم وقتي از تو دورم تمام زندگيم از حركت مي ايسته و نفس كشيدن برام سخت ميشه . بيا و باور كن كه من دوستت دارم و  اين دوري چاره درد ما نيست .

- نميشه . تو بايد قبول كني كه نميشه . حتي همين نفس كشيدن تو هم نيم بند نميشه . چطوري انتظار داري يك عمر من و تو بدون هدف با هم زندگي كنيم . اگر همه ازدواج ها قرار بود اين طور باشه ديگه نسلي به وجود نمي يومد كه راه ما ادامه پيدا كنه .

- اين ها جواب من نيست . خودت هم ميدوني كه داري چرند ميگي . من ميتونم خوشبختت كنم . اين مشكل چيز مهمي نيست . با اين وضعيتي كه من و تو  درگيرش هستيم هم دنيا به آخر نميرسه .

- آره ميدونم ، ما هيچ كدوم مشكلي نداريم . اما نميتونيم با هم زندگي كنيم . اين رو دو روزه ديگه تو زندگيت مي فهمي . بچه شيرينيه زندگيه غزاله .

- خب بچه يكي ديگه . اين همه بچه بي سرپرست . يكيش بشه براي ما ، ما نامزد كرديم . اسممون رو هم ديگه است .

- بهت گفته بودم از اولش بايد بريم آزمايش بديم . تو نذاشتي . حالا خاله ، حتي پدرت هم از من توقع دارن . ولي من نمي تونم .

-ببين احمد ...

- نه تو ببين ...اين حرف ها آخرش به هيچ جا نميرسه . خود تو دو روز ديگه صدات در مياد . من نميخوام زندگي اي رو كه قراره نيمه كاره بمونه شروع كنم . بيا . . . اين هم حلقه ات  . . . به خدا به خاطره خودت ميگم غزاله ...

-نه ! تو فقط به فكر خودتي . تو اين سه سال هم من رو بازي دادي احمد ، تو خيلي بي وجداني ...

-زندگي تو جاي ديگست غزاله ... به خدا ميتوني خوشبخت بشي . تو لياقتش رو داري . بيا تا تعهدي به گردن هم نداريم تمومش كنيم .

-تعهد نداريم احمد ... اين سه سال رو اسمش رو چي ميذاري ؟

- خداحافظ ...

- احمد ....

قدم هايش را نظاره كرد . اين همان مردي نبود كه سه سال تمام به او تكيه كرده بود . عادت نداشت اين گونه سست و بي هدف قدم بردارد . چه بر سرشان گذشته بود ؟ احمد او در چه فكري بود ؟ بدون او چه مي كرد ؟ حلقه اش را درآورد و پرتاب كرد .  به درك

هنوز به خواستگارش بله را نگفته بود كه تلفنشان زنگ زد : احمد فقط خواست به غزاله بگيد بدون اون زندگي براش معنا نداشته .

- الان كجاست ؟

- اون طاقت دوري غزاله رو نياورد . خدا رحمتش كنه .

 

 

20/07/1384

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥