دختر فراري

- ديگه تو اين خونه جاي تو نيست . هر چي نونت رو داديم بسه ديگه ..كي ميخواي بري به راه خودت ..زندگيت رو جمع كن و برو ........

مستاصل به مادرش نگريست . اما او سر به زير داشت . وقتي برگشت پدرش هم غيبش زده بود . به اتاقش كه رفت همه را ديد كه زانوي غم به بغل گرفته اند و نگاهش نمي كنند . زير تختش را نگاه كرد . چه گرد و خاكي روي چمدانش بود . با سستي زيادي آن را به بيرون كشيد . از غربت صداي خزش چمدان روي موكت زهوار در رفته اتاقش دلش خيلي گرفت  تعجب مي كرد كه چرا هيچ كس به او و چشمان ورم كرده اش نمي نگرد . خودش را به سمت كمد لباسهايش مي كشيد . جاي زيادي نداشت . چيز زيادي هم نميخواست . فرياد " كجا بروم " لحظه اي ذهنش را ترك نميكرد . چشمش كه به اسكناسهاي پس اندازش افتاد كمي خواشحال شد . صداي تراشيدن مداد عزيز دردانه اش را شنيد . نگاه كرد .. چه مداد كوچكي بود .. مداد براي دستانش خيلي كوچك بود . لباسهايش را طوري كنار زد كه اسكناس ها مشخص باشد . ياد دوستش افتاد . " اگر جائي نداشتي بري ، من يه جاي خواب سراغ دارم ، كار زيادي هم لازم نيست انجام بدي ، خواستي خبرم كن " شماره اش را لازم نبود به ياد بياورد . همان اولين بار آن را حفظ كرده بود . كشيك كشيد تا پدرش بيرون برود . به سمت تلفن يورش برد ..

- سلام منم ، يادته گفتي يه جاي خواب سراغ داري ، يه مدتي بايد از خونه برم بيرون ، آردس رو ميدي ؟ سكوت سختي بود . آدرس را مي شنيد اما توان يادداشت كردن نداشت . صداي بوق ممتد اشغال او را به خود آورد . چاره نداشت . از غرولند هر لحظه اي كه بهتر بود . شب شام را خودش درست كرد . بچه ها را خوابانيد . خانه را مرتب كرد و دير تر از همه به خواب رفت . تمام در و ديوارها را بوئيد . كف پاي مادرش بوسه زد . صبح زود اذان كه مي گفتند پريد . ترسيده بود .. اما نبايد مي ماند . بچه ها را بوسيد . زير بالشتك هاي دست دوزشان شكلات گذاشت . پول هم گذاشت . چاي دم كرد . سفره صبحانه را انداخت و از كيف خواهر كوچكترش يك ماژيك برداشت . آينه شمعدان از جهاز مادرش باقي مانده بود . " من رفتم " از خانه كه بيون زد اول صبح بود . هنوز خيلي خلوت بود . تنها دارائيش سه تا بليط اتوبوس بود . رفت و بعد از دو ساعت به آدرس رسيد . در را زن سالمندي باز كرد . ترسيده سلام گفت .

- تو كي هستي ؟

-گل نساء ، الميرا من رو فرستاده .

-آها . . همون دختر فراريه !...؟ بيا تو .

 

آنا

23/07/1384

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٥