پرسه

حيران و سرگرداني ، بهت زده و پريشاني ، بي سر و سامان و بي هدف ، فراموش كرده اي كه چه مي خواهي و چه بايد بخواهي ، انگار پرت شده اي ميان سرزميني كه اگر چه برايت غريب است اما بوي خوش آشنائي مي دهد . غمي فرود مي آيد ..روي سرت .. و هنگام ورود...! نميداني چرا ؟ چيست كه اينجا را اين چنين سنگين و دلتنگ كرده است ؟ غمي تو را در بر مي گيرد .كه در عين حال ته وجودت از آن شادي ، يك غم شادي آور ... بايد چيز لذت بخشي باشد .  شادي غمناك ... دلت خيلي گرفته . خيابان ها را پرسه مي زني .. چيزي هست كه ميانه شهر تو را به سوي خود مي كشد . نگاه مي كني كه در كجا ايستاده اي و قلبت را چه كسي به گرو برده است . سر به زير مي اندازي و آرام آرم اشك مي ريزي . دست خودت نيست ، چشمانت بي قراري مي كنند وگرنه تو آدم اشك و زاري نبودي . غرورت به ياد نمي آورد كه هيچ گاه گريه كرده باشي . و اين بار شرمت مي آيد  ... از هر ظلمي كه در حق خودت انجام داده اي . ولي اين يكي از جنس ديگري است . صبح نزديك است و تو به نتيجه نرسيده اي . بهتر است شتاب كني . از دست دادن ارزش هاي زندگي ات كار آساني نيست .

آنا

 25/04/84

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥