يادداشت هائي براي پيمان

ميخواهم دراز زماني در دست قدم بزنيم . پيمان ، فقط فكرش را بكن كه در يك روز زيبا و گرم ، در خارج از شهر قدم بزنيم ،و – ناگهان – درست در وسط جاده ، گرفتار توفان شويم !چه معجزه اي ! ايا احساسي شگفت انگيز تر از اين هست كه ببينيم عناصر با جنبش در آسمان ، نيرو و حيات مي آفرينند ؟ بيا چهارديواري اتاق را پشت سر بگذاريم پيمان ، به مكان هاي دور افتاده برويم و اندكي صحبت كنيم . اين چيزها تنها زماني مفهوم پيدا مي كند كه آنها را براي تو بازگو كنم . فكر مي كنم اين را پيش از اين نيز بارها به تو گفته ام .. و نميدانم چه اصراري است در تكرار آن . . .

من زندگي را بي اين شور ، بدون اين عشق نمي خواهم . اين روزها مردم همه مرده اند . چون كسي را نمي يابند كه دوستش بدارند . اين مصداق توست پيمان . . .

 امروز ميخواهم مهم ترين چيز زندگي ام را شروع كنم . كشيدن يك تصوير ، از تو ، از روح تو ، بدون نيرنگ ها زيبائي شناسي يا توجه به تكنيك هاي نقاشي ... تو را دقيقا به همان شكلي نمايش خواهم داد كه هستي ، روح تو اينجاست . . . با همان عظمت ساده اش . . .

همين . . .

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥