اينده اي بدون دود و همهمه

برايم نوشتي كه آنا ( يا فرانك) ! خودت خوب می دانی که در درون هنوز خوب و پاكي ! خداوند همه گناهانت را بخشيده ! خداوند مي خواهد به تو آينده اي بدون دود و همهمه هديه كند اما تو راهش را بسته اي ميدانستي همه اينها براي اين است كه مي توانم رنج ببرم ؟ نامه تو پيام مهم ديگري -مثل هميشه - براي من بود .

اميدوارم لحظه هاي تنهائي ات -در شب هائي كه ميدانم دوستشان داري -و رهائي از هر ان چه حقيقي نيست دلپذير باشد . و بتواني ساده و راست زندگي كني . در هر حال من آنجايم ، و اميدوارم اين موضوع براي تو هم همچون من حقيقي باشد .

در سكوت اين بيمارستان قدم زده ام ، غرق انديشه ،  و تازه هاي بسياري در درونم پديدار شده است . دلم ميخواهد بتوانم به آن ها شكل بخشم ، اما دستانم قادر به همراهي با تخيلم نيستند . تمام ورقه هائي را كه براي ترسيم با خود آورده بودم به دور انداختم . اينجا ياراي ترسيم ندارم .

پيمان ، به همين راضي ام كه بينديشم ما دو نفر به نوبه خود مي توانيم اين جهان را پشت سر بذاريم و به جهاني حقيقي برسيم . جائي كه بتوانيم در ان زندگي كنيم ، جائي كه هر كدام براي خود رويائي ساخته ايم و آرزويش را داريم .

روز زيبائي است پيمان دلبندم ، خداوند تو را رستگار كند .

آنا

  
نویسنده : آنا ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥