سونات مهتاب

قهقهه خنده را شنید و حتی به روی خودش هم نیاورد . زندگی در قصری که خیری برای کسی ندارد به هیچ درد نمیخورد . بارها گوشزد شده بود که از کنار همه چیز به سادگی بگذر ، و همیشه سعی میکرد همین گونه رفتار کند تا بلکه گوشزدهایش را ندیده نگیرد . زمان های زیادی را در کنجی نشست و به هر چه که به سرش آمده بود فکر کرد . بعد دید این حقیقت ندارد که محکوم به گناهی ناکرده شده است . برای همین سعی کرد به رفع و رجوع شک های دلش بپردازد و دیوار از بین این همه حصار تنهائی فرو ریزد ، سعی کرد اطرافش را ندید بگیرد و فقط خودش باشد و رویاهای صادقانه اش ...

راستی این گونه زندگی کردن را در شان خود نمیدانست ... اطرافیان را دون شان خود تصور میکرد که بهای چیزی را که نخواسته است از او مطالبه کنند . برای همین هم فکر میکرد بیخود به او می گویند خواستن توانستن است . این نبود . بارها خواسته بود و به مراد دل نرسیده بود . هنوز هم نمیدانست در این میان کی مقصر است .هر کار خواسته بود در زندگی اش کرده بود . به هر چه که میخواست رسیده بود ، برای به دست آوردن هیچ چیز تلاش نکرده بود ، فقط زبان باز کرده بود و خاندانش مثل غول چراغ جادو همه چیز را برای او مهیا کرده بودند .  ولی بعد دید این ها همه در برابرش است بدون این که به خواسته دلش رسیده باشد.زمانی بود که می اندیشید با به دست آوردن هر چه طلب کند،زخمی بر دل کسانی فرود میآورد که دلش را خون کرده بودند.اما همه چیز هم به انتها رسید و راه فراری پیدا نکرد.

به درد متوسل شد . عاشق آزار دادن خودش گردید . شروع کرد به درد کشیدن و گریستن و مرثیه سرائی ... بعد این همه درد شبی طاقتش به سر آمد و صبرش به انتها رسید و فریاد زد . این را هم بارها گوشزد شده بود که همیشه وقتی دلگیر است فریاد بکشد.لازم هم نیست از کسی خجالت بکشد.زیر باران،در جمعی از میهمانهای رنگارنگ ، در حیاط خودش را رها کرد و فریاد کشید.صدای خنده را شنید ، خنده کسانی که از خونش نبودند اما خانواده اش بودند . خب ! این هم از فریاد!حال چه ؟

بعد به این نتیجه رسید که اطرافیان درست میگویند ، شاید دکتر های مجنون روانپزشک مرهمی بر زخم دلش بگذارند . پس به گوشزدی که دکترها میکردند گوش سپرد و تن به خوردن قرص های آرامبخش داد. از زمانی که شروع به خوردن قرص های خواب آور و آرام بخش کرد،در رخوتی لذت بخش فرو رفت. سست شد،رها شد،تمام مدت سعی میکرد وقتی گوشه ای از تختش کز میکند فقط به چیزهائی بیندیشد که شایسته اش است،همان رویاهایی که آرزوی به ثمر رسیدنشان را دارد.گیتار به دست داشت اما در ذهنش سونات مهتاب را مینواخت.شاهکاری که از ازلی که به یاد داشت به او آرامش میداد بعد هم رسید به این نتیجه که ...

خب،اصلا به نتیجه ای نرسید...مسمومیت عقلی جنون وار برای او آرامبخش دردی بود که مدام از آن فرار میکرد...

شفافیت و برق گزنده جسم برنده را ندید.حس هم نداشت...درد را هم حس نکرد.دستش را کنار چشمانش گذاشت و سرش را به روی رگش...زل زد به قطرات سرخی که از جسمش پرواز میکرد و مدام در این اندیشه بود که چرا تا روز قبل می اندیشیده که خونش آبی رنگ است ؟

 

غرق شده در ابهام زمان

آنا

/ 0 نظر / 20 بازدید