شرح زندگی - part3

خوب گوش كن انسان خونسرد ! دل بستن كار راحتی نيست كه تو اون رو راحت می بينی .

من اون شب به لابی رفتم . بی تاب ديدنش بودم ولی وقتی ديدمش ديدم بی تابی لغتی نيست كه احساس من رو تعريف كنه . باهاش حرف نمی زدم . فقط بهش گوش ميدادم . دلم ميخواست طنين صداش رو برای هميشه در گوشم نگه دارم . برام از ملاقاتش با پدرم گفت . و من كمی دلخور شدم . اون نمی تونست همه چيز رو با هم داشته باشه . فكر نمی كردم اون شب بخواد بره . اما قرار بود دوازده همون شب پرواز داشته باشه . اونم به جائی كه من برای اولين مسافرتمون در نظر گرفته بودم . قرار بود بره ايتاليا و داغ كنار اون زندگی كردن رو برای هميشه به دلم باقی بذاره . قرار بوده مدركش رو اونجا بگيره . و همونجا زندگی كنه . ازم خواست براش آهنگ خاطره هامون رو بزنم و وقتی خواستم من رو همراهی كنه گفت اون قسم خورده بعد از من ديگه دست به گيتار نزنه . كنارم فقط پيانو نواخت و اين آخرين آهنگی بود كه با هم زديم . باهاش دو دور رقصيدم . تو لابی خصوصی هومن و سعی كردم همه حرفهای در گوشيش رو به خاطرم بسپارم . ازش هيچی نپرسيدم . سوالهائی كه آماده كرده بودم و بابتش جواب می خواستم از يادم رفته بود . دليل ازدواج و حتی رفتنش از ايران رو . چيزی كه تا زمانی كه از ايران رفته بود نفهميدم . وقتی هومن اعلام كرد كه ساعت ده شده و اون دو ساعت ديگه پرواز داره ، باورم نميشد هوای تهران از عطر نفس هاش خالی ميشه . اما اون همون شب می رفت . بابت قبوليم در دانشگاه بهم تبريك گفت و پلاك طلائی رو كه با نام خودش برام خريده بود با دستای خودش به گردنم انداخت . بهم گفت اونقدر ها هم دوستش نداشتم ، چون بدون حضور اون هم تو دانشگاه قبول شدم و دوری اون من رو از پا ننداخته . من حتی در برابر اين حرفش هم سكوت كردم . وقتی رفت ، وقتی از آخرين درب خروجی بيرون رفت تازه فهميدم بلد بوده اشك بريزه . بلد بوده دوست داشتنش رو پنهان كنه و با صلابت من رو وابسته خودش كنه . وقتی گريه هاش رو ديدم ، فهميدم خودم خيلی وقته دارم گريه می كنم . ديدم مهمون ها و تمامی بچه های لابی هم گريه می كنند . همه با چشم های خودشون ديدن اون من رو ترك كرد و من حتی جمله ای برای نگه داشتنش نگفتم . ازم خواست اگر هنوز دوستش دارم بگم تا بمونه و كنارم باشه . اما من در اون لحظات كه می تونستم نگهش دارم باورنكردنی ترين جمله زندگيم رو بهش گفتم : من نميخوام با پس مونده يكی ديگه زندگی كنم . زر خندش رو هنوز به ياد دارم . اون خنده تلخ كه تا اعماق وجودم رو لرزوند . حالا می فهمم كه من فقط تو قلبم اون رو دوست داشتم ، چون برای نگه داشتنش تلاشی نكردم . خيلی ها بعد ها به من گفتند كه اگر جای من بودند زندگی اونها رو به هم می ريختند تا دلشون خنك بشه . اما من اعتقاد داشتم چيزی كه نبايد تغيير ميكرد طرز تفكر هادی به زندگيمون بود كه از يادش رفت . و ما بقی چيزها ديگه ارزش نداشت . اون رفت و من همون شب بدون اطلاع قبلی با نيلوفر دوستم به سمت شيراز رفتيم .  رفتيم تا در رشته داروسازی دانشگاه شيراز درس بخونيم و تو خونه ای كه پدرهامون برای ما اجازه كرده بودند شاهانه زندگی كنيم و چهارسال درس بخونيم و برای خودمون كاره ای بشيم . ساعت شش صبح همون شب تنها چيزی كه تا خود شيراز به زبون آوردم اين بود كه هواپيماشون راس ساعت ۶ تو فرودگاه رم فرود اومد . نيلوفر كنار جاده نگه داشت و پا به پای من اشك ريخت . احساس می كردم خيلی بی دست و پا هستم كه اون رو رها كردم . فكر می كردم با گفتن يك جمله می تونستم اون رو برای خودم كنم . اما به مرور زمان پی بردم همه افكارم پوچ ، اون بدون در نظر گرفتن احساس من ازدواج كرد و همين ازدواج بود كه غير قابل توجيه بود . من يك ترم اون جا درس خوندم . و زمانی كه پدرم فهميد من سه ماه پيش با هادی قرار ملاقات داشتم سكته كرد و با اطلاع مادرم به تهران برگشتم . تو همون روزهائی كه ازش پرستاری ميكردم تمام فكرهام رو هم كردم و مسير زندگيم رو انتخاب كردم .با اولين زنگ نيلوفر كه خبر از شروع شدن امتحان ها ميداد به همه اعلام كردم كه قصد ادامه تحصيل ندارم . همه كسائی كه من رو ميشناختند گفتند نبايد موقعيت خوبم رو در دانشگاه دولتی شيراز و در رشته به اين خوبی رها كنم ، اما من سر حرفم ايستادم و گفتم ادامه تحصيل برام هيچ معنی نداره ، اما هيچكس نفهميد درس خوندن بدون هادی و بدون تشويق ها و مواخذه های اون برای من معنی نداره . پدرم صبورانه سكوت كرد و وقتی گفتم ميخوام سركار برم تو شركت آرمان سرنا برام كار پيدا كرد . جائی كه با www.babamohamad.tk آشنا شدم و دوستی هام از همونجا شكل گرفت . با عرفان ، يه بچه شهرستانی اهل مشهد كه عاشقانه دوستم داشت و اگر از بچه های آرمان بپرسيد هنوز ياد دسته گل های بزرگ و قشنگ اون رو فراموش نكردند . با مهدی ، آقای فرحناك نماز خون كه دوستم داشت و تو زمان دوستی هيچ وقت بهم نگفت . اما وقتی بی خبر رهاش كردم برام پيغام فرستاد كه دوستم داره و ميخواد كه برگردم . تو فكر می كردی من چيكار كردم انسان خونسرد ؟

برام مهم نبود كه احساسشون رو درك كنم . با آدم های زيادی ، اكثر بچه های هفت حوض كه من رو می شناختند و از رابطه من با هادی هم خبر داشتند ، اما خب فرار هادی از ايران رو هم هنوز فراموش نكرده بودند . تا اينكه يه روز تو خيابون يه رفيق نامرد رو ديدم . نيكا رو . . . با اون قيافه تابلو و حركات جلفش، و برای زدن آخرين ضربه به من گفت هادی بچه دار شده . يه پسر كه هنگامه تو تلفن هاش گفته خيلی شبيه به هادی شده . من چيزی از حرفهای نيكا به ياد ندارم . فقط می دونم اسم پسرش رو پرسيدم و اون گفت نيما .

ديدی پيمان ؟ اين اسمی بود كه من برای بچه امون انتخاب كرده بود م . بعد از يكسال بود كه فهميدم هر ماه درست روز بيست و نهم هر ماه ، نامه ای از ايتاليا به در خونه ما ميرسه كه پدرم بدون اطلاع من اونها رو يكراست می سوزونه . ازش هيچ وقت نپرسيدم چرا ؟ چون احساس كردم برای هميشه سوالهای من بی جواب خواهد موند . همون روزی كه نيگا رو ديدم خونه نشين شدم و همين امر باعث شد با مدير عاملم دعوام بشه و ارديبهشت ماه پارسال از شركت بزنم بيرون . شش ماه تو خونه نشستم و بيرون نرفتم . حرفی نزدم و فقط گيتار زدم . تا جائی كه پدرم يه شب بدون خبر وارد اتاقم شد و گيتارم رو برداشت و تارهاش رو قيچی كرد و اون رو تو زير زمين انداخت . من هم بدون حرف روز بعد بيرون رفتم و گيتار جديدی خريدم و اين بار پدرم ديگه با من  كاری نداشت . اصرارهای پدر و مادرم برای ازدواج بی نتيجه موند تا اينكه يكی از شركای بابا دو سوم از سرمايه اشون رو برداشت و رفت . و بابا موند و پدر سعيد . . . و البته پيشنهاد بی شرمانه اون خانواده . . . . . .

پول با دختر . . .

/ 0 نظر / 6 بازدید