مرثيه سرا ترين عقاب تيز چنگ دنيا

کبوتری تنها در اوج دلشکستگی دل به عشقی سپرد که دلش برگزیده بود بدون این که اجازه دهد منطق بر قلبش حکم براند.روزگاری هر چیز برایش حکم عشقی را داشت که هر چه میکرد به انتهایش نمیرسید. کبوتر بال و پر شکسته ای بود که دلش بر بام خانه ای نشسته بود و به هیچ عنوان یارای مقابله با احساسش را هم نداشت.صیاد دلش،شهابی که برای رسیدن به هر چیز تلاشی نمی کرد و با زبانش چیزی را که می خواست به دست می آورد،همین که کبوتر پایش به تور رسوائی گیر کرد،سر نخ را محکم گرفت و تا روزگاری بسیاری با زبان ابراز آرامش کرد،با نگاه شرر ریخت و با عقل همه چیز را به سخره گرفتو کبوتر بی خبر از همه جا دل سپرده بود و عاشق شده بود و عاشقانه ها برای خودش می گفت و زندگی اش به تکاپوی زیادی افتاده بود...بعد ناگهان طوفانی یک دقیقه ای بر آرامش سالیان سال زندگی اش بی محابا وزیدن گرفت و همه چیز را بر هم ریخت و ابر را کنار زد و خورشید سیاهی را که هیچ کس تاب دیدنش را نداشت بیرون آورد ..کبوتر که سخت یکه خورده بود طاقت نیاورد و به در و دیوار زد و بند پایش را از تور صیاد گشود و پرواز کرد .

صدای شهاب را نشنید،فریاد ها را ندید گرفت،تهدید ها را به جا خرید...روزگار بسیاری این گونه بی هدف زندگی کرد...بعد طاقت نیاورد و عقل به سوی جنون راند و تنها ماند و دلشکسته تر از همیشه به گوشه آشیانه اش برگشت و آه کشید و مرثیه سرائید و دلتنگی کرد.بدون این که شهابش به فریادش رسد،بدون این که طوفان خانمان برانداز برایش کسی شود...اینقدر در تنهائی غرق شد که صدای همه را درآورد.برای زندگی اش برنامه ها ریخته شد بدون این که اجازه دخالت داشته باشد.بر اثر اشتباه فاحشی که کرده بود عنان زندگی اش را از دست داد و از تصمیم گیری محروم گردید و محکوم شد به اشتباهی که هیچ گاه به این شدت مرتکب نشده بود.زخم زبان شنید و خون دل خورد و اشک ریخت و مرثیه سرائید.روزهایش را با شعر و نقاشی پر کرد و دل سپرده عقاب عاشقی شد که تنها راه نجاتش بود.خودش را به دستان مقتدری سپرد که همه چیز را برای او میخواست بدون این که بداند برای چی این عقاب عاشقش شد.از خودش بدش آمد که چرا این همه درگیری برای این عقاب تیز چنگ مهربان درست کرده است...اما هر چه گذشت دید این عقاب آنقدر ساده و مظلوم و دوست داشتنی است که سزاوار این همه ظلم نیست.پس کوتاه امد. خودش را در میان پرهای گرم این عقاب دوست داشتنی رها کرد و دل به نجوایش سپرد و زمزمه های دلتنگی اش را باز گفت و عاشقانه شروع کرد و فقط عاشقانه شنید... همه مهرش را در وجود عقابی خلاصه کرد که به راستی دوستش دارد و هیچ گاه هیچ حقیقتی را از کسی پنهان نکرد.چه برسد از کبوتر ...

آه ای عقاب.. ای همیشه ترین یار...ای صمیمی ترین گفتار...نجوای عاشقانه قلبم را برایت زمزمه کردم و تو لب فرو بستی و فقط شنیدی ... چه بگویم این همه شعر را که برایت سروده ام و یارای زمزمه اش را دیگر ندارم .

برای تو از چه بگویم؟از زایش یک گل سرخ سرخ یا آبی ترین احساس...آبی ترین هر چیزی که تصورش را بکنی ...حتی آبی ترین آسمان دنیا ...

برای تو از چه بگویم؟تو که راز همه شاپرکها را از بر کرده ای و نجوای عاشقانه پرستوها را کهنه کرده ای و برای سرودن یک شعر نیز نیازی به پرواز نداری ...

برای تو از چه بگویم؟از آرامش پر یک سیمرغ یا از پرواز کبوتری دل شکسته و یا از تملک عقابی که همه خوبی ها را برای کبوتر میخواهد ...

برای تو از چه بگویم؟تو که خواب های دنیا را در زیباترین رویای عاشقانه ام ریختی و آلوده ترین کابوس ها را از دفتر ذهنم پاک کردی ...

برای تو از چه بگویم؟برای تو که معطر ترین یاس های دنیا را به دامانم ریختی و ملکوتی ترین آرامش را به اشیانه ام به ارمغان آوردی ...

برای تو از چه بگویم زیبا ترین احساس آفریده خلقت خدای پرستیدنی و بدون تبعیض تو ای مرثیه سرا ترین عقاب تیز چنگ دنیا ...

 

آنا

شبی که هیچ چیز در خلاء شناور نبود

 

/ 0 نظر / 8 بازدید