با تو هستم . . .

با تو هستم . با تو كه چون سايه در پي من ميدوي ! با من نيا كه به چهارراهي ميرسي كه اگر فرياد بزني از هر چهار طرف خواهي شنيد : از آن راه . . .

اما هر يك را كه انتخاب كني به دروازه اي خواهي رسيد كه چند استخوان سينه و چند قلم پا جلوي دربش به جاي گل و گياه روئيده ، كتيبه اي بر قفل آن آويزان است و نام شوم من بر‌آن حك شده است ، و جغدي بر سر در آن دروازه كنار جغد نر مرده اي نشسته است و آواز مي خواند . . .

آنا

/ 0 نظر / 5 بازدید