حبيب !

همیشه در زندگی دقایقی هست که همه ما به این اندیشیده باشیم که چه ساکن شده ایم ! مثل مرداب در دل کویری ترک خورده از یاس ها نشسته ایم و شاید بعضی هامان هم هیچ توجهی به این رکود نداشته باشیم . بعضی زمان ها با خود اندیشیده ایم که این قدر اینگونه می مانیم تا رکود از وجود ما رخت بر بندد. به عبارتی خودش خسته شود و برود.اما غافل از آنیم که این رکود بالاخره هر چند دیر روزی خواهد رفت .ولی شاید آن روز روزی باشد که دیگر قهقهمه مستانه ی کودکان بی آزار حتی لبهای ما را به نیشخندی تلخ از هم نگشاید .

 

حبیب!

دیشب که برف بارید از بهت دیدن این همه سفیدی،همه رویاها را فراموش کرده بودم .فقط نمیدانم چرا خاطره دخترک کبریت فروش یک لحظه هم رهایم نمیکرد.مدام قصه اش را ،همان اندک چیزی که در ذهنم باقی مانده بود،با خودم مرور میکردم.مدام به لحظه یخ زدن دخترک ،گیر سه پیچ میدادم و هی میخواستم در ذهنم نگهش دارم تا مبادا فرار کند. بعد صحنه رسیدن مادر بزرگ و طنین محکم ناقوس های کلیسا ...

نه! اصلا همه اش را دروغ گفتم .من مدام به یاد گرمای دستانت در آن سوز سرمای آخرین زمستان عشقمان بودم.وای حبیب!یادت است که تو اصلا به حرفهای من توجهی نداشتی؟همش دستانت را باز میکردی و برف  ها را چنگ میزدی و به آسمان مینگریستی ... وای حبیب!من تمام قوایم را جمع کرده بودم تا به تو بگویم چقدر دوستت دارم که وقتی مرا ترک کردی، می ترسیدم اجل برسد و جان مرا بگیرد،بدون این که یک بار دیگر من بتوانم صورت ترا ببینم.اما تو حتی مرا نگاه هم نمی کردی.حبیب!یادت هست من از زمین و زمان حرف میزدم بی آن که بدانم ذهن پر مشغله ات که هیچ بازتابی در صورتت نداشت،چه می گذرد.وای حبیب!تو میدانستی قلمرو زندگی مرا تسخیر کرده ای اما هیچ گاه به من نگفتی سهم من از آسمان دلت چند تکه ابر است.راستی حبیب!من تمام یادداشت های تو را وقتی صبح زود بیرون می رفتی هنوز نگاه داشته ام.من حتی شش صبح هم بیدار شده بودم اما یادداشت تو باز هم قبل از بیدار شدن من روی پاتختی کنار دستم بود.همیشه هم مختصر می نوشتی"سودابه!امشب هم دیر میام.شامت رو بخور و بخواب."من تمام تکه های کاغذ صاف اما زرد شده را با چسب نواری شیشه ای زیر هم چسبانده ام.طولش تاکنون از ده متر هم بیشتر شده.این آخری ها دیگر یادداشت هایت را نمیخواندم.تا ورقه را میدیدم،انگار طنین صدایت را میشنیدم."سودابه! امشب هم ..."کاش می گذاشتم برگه ها همیشه همانجا بماند تا هر روز صبح یک برگ کاغذ برای نوشتن بر نداری.حال تمام این طومار ده متری را رج به رج میخوانم.این50 سانت آخر چه طولانی نوشته ای: "سودابه!میدانم دوستم نداری،از برخورد ساده ی روزهایت درکت کرده ام،می روم تا به خوشبختی ات برسی.دوستدار همیشگی تو حبیب..."

 

 

Anna    

28/12/1385

 11:05 am

/ 0 نظر / 5 بازدید