تهی از يك كلمه حرف

 اون روزگاری كه دلمون ميخواست كسی به حرفمون گوش كنه همه كار داشتند . اما حالا كه ديگه باختيم و حرفی برای زدن نداريم همه اصرار دارن كه دردمون رو بگيم .

بله ! بايد اعتراف كنم كه ديدن دوباره سعيد اوضاع روحيم رو به هم ريخته ٬ خيلی دلم ميخوست بدونم چيزی كه باعث اين همه هرزگی و لجام گيختگی شده چيه ؟ سعيد من همچين آدمی نبود . امروز خيلی خوش و خرم بود . انگار نه انگار كه هر دومون دو سال از بهترين روزهای دوستيمون رو پای اين رابطه و شناخت هم گذاشتيم .

آخ كه چه نقشه های قشنگ و شاعرانه ای برای زندگی دو نفرمون ريخته بوديم . ما حتی خونمون رو هم انتخاب كرده بوديم . حتی رنگ پرده ها-ديوارها- حتی دستگيره های در اتاق ها . . . چقدر زود گذشت . . . چه به بطالت گذشت . اون چه زود همه چی رو فراموش كرد .

امروز مطمئنم كه من رو ديد . اين رو از ماسيدن قهقهه اش رو لبهاش فهميدم . اما حتی به جانبم بر هم نگشت . چه سرخوش بود . چه راحت گذشت . خوش به حالش .

/ 0 نظر / 5 بازدید