داستان زندگی

اجازه گرفتم . و حالا می خوام با موافقت پيمان شروع كنم . اين طومار نامه شرح زندگی منه . يه دختر خوشبخت كه چيزی در زندگی كم نداشته .

شعر سكوت چيست ؟

چون چشمهای توست

                                       گم رنگ و پر جلال

                                       مبهوت و گنگ و لال

                                       گويا و غرق شور

                                       خاموش و پر ملال

دانم كنون ز خاطر خويش رانده ای

اين شعر كهنه را

                         اما برای من

                                         يكبار خوانده ای

آن شب كه باد مست

مهتاب را چو آينه در موجها شكست

آن شب كه بوی تو

                                       پيچيده روی ساحل متروك شب زده

آن شب كه من به خشم

                                        گفتم چه كس بروی لبان تو لب زده

آن شب كه خواستم

                                       بگريزم و ديگر نشتابم به سوی تو

خواندی برای من

اين شعر كهنه را

                                    دريا خموش گشت

                                    مهتاب خيره ماند

                                    باد از نفس فتاد

و حالا ميخوام شروع كنم :

كلاس دوم دبيرستان بودم . دبيرستان غير انتفاعی دخترانه دكتر حسابی . می گفتند مديره دبيرستان فقط بچه درسخوان جدا ميك نه كه همه رو دكتر و مهندس كنه و زوركی هم شده بفرسته دانشگاه . پدر و مادر من هم مثل بقيه پدر و مادر ها دوست داشتن بچه اشون تو مملكت كاره ای بشه . برای همين من رو فرستادند اون جا . گروه ما پنج نفر بود . من و سمانه دوستهای جون جونی بوديم . هنگامه و نيكا والهه هم سه تا دوست بودن كه با هم قاطی شديم و شديم مخ دبيرستان . من تو همشون بيشتر از درس بدم ميومد اما هممون به خاطر خانواده امون شروع كرديم به درس خوندن . به روز تو حياط موقع زنگ نهار ژ تو زل گرما ، زير آفتاب داغ ساعت ۱:۳۰ بعد از ظهر ، مثل همه دخترهای بيكار و بی خيال و بی غصه ، حرف چزوندن و رو كم كردن پسرها شد . نيكا می گفت يه فاميل دور دارن كه اتفاقا تو همين تهرانپارس هست و اين قدر جاب . اين قدر خوشگله . اينقدر فلان و اينقدر بيسار كه با هر دختری بخواد دوست ميشه و هيچ دختری هم از زير دستش در نميره . سمانه اون وقت ها با  يكی دوست بود كه اسمش كيوان بود و البته الآن چند سالی هست كه با هم ازدواج كردن . ميگ فت اين طور نيست و منم كه بوق ، دنباله حرف سمانه رو گرفتم و اينقدر بحث شد تا شرط بستيم من ثابت كنم هادی هر كار كه دلش بخواد نمی تونه انجام بده تا اينكه نيكا تحريكم كرد كه اگر راست ميگی باهاش دوست شو ببينم می تونی گرفتارش نشی يا نه ، و سمانه هم كه می دونست من بوقم زورم كرد و خلاصه آقا ، قرار شد يه روز برفی بهمن ماه ، تو فلكه اول تهرانپارس ، به ظاهر من تصادفی سر راه هادی سبز بشم .

نيكای نامرد از قبل با برادرش و هادی هماهنگ كرد . من و هادی تصادفا با هم روبرو شديم . من ماشيشن رو ديدم كه داشت ميومد . سمانه هم به من اشاره كرد و من پريدم وسط خيابون و هادی زد رو ترمز . عصبی پياده شد و هر چی گفت من فقط نگاش كردم . اينقدر نگا كردم كه خسته شد و يه خورده نگاهم كرد و ازم خواست من رو تا خونه برسونه . ما هم نامردی نكرديم و با سمانه و هنگامه و الهه سوار شديم .خلاصه بعد از اينكه هممون رو رسوند خونه دعوتم كرد كه فردا شبش تو پتزا هات يه شام مختصر با هم بخوريم و بيشتر با هم آشنا بشيم .

می فهمی كه پيمان ، بيشتر با هم آشنا بشيم . نيكا همه چيز هادی رو به من گفته بود . به هادی هم حالی كرده بود كه من قصد رو كم كنی دارم . اين بود كه ما شش ماه تمام فقط می خواستيم روی اون يكی رو كم كنيم و جلو دوستای همديگه ، اون يكی رو ضايع كنيم . اما من از ماه هفتم عاشق عادی بودم . عشق رو هر جور كه می خوای تعبير كن اما من عاشقش بودم . اون هم همينطور بود . كافی بود از يه لباس يا مدل مو تعريف كنم و فرداش اون رو همونجور ببينم . هادی تو يه روز قشنگ تير ماه ، روزی كه برام جشن تولد گرفت و هر كی رو كه من ميشناختم دعوت كرد بهم گفت دوستم دارم . بهش گفتم بچه بازی در نيار ما دو روز ديگه هر كدوم ميريم سر خونه و زندگيمون ، اما هادی با وقاحت تمام مستقيم بهم گفت بهتره ادا درنيارم چون از چشمام معلومه كه دوستش دارم .

اين دوستی ادامه پيدا كرد پيمان ، ماه های زيادی رو با كمك های هادی درس خوندم و بابت هر نمره بيست ازش جايزه گرفتم . هادی ليسانس كامپيوتر بود و قرار نبود من جلوش كم بيارم . ما هيچ صحبتی هيچ وقت در مورد ازدواج با همديگه نكرديم اما هر دو تا می دونستيم كه آخر كارمون غير از اين نيست و خودمون رو برای همين آماده می كرديم . هادی بيشتر كار می كرد و من كلاس های كنكورم رو می رفتم . سال سوم تو  يه كنكور آزمايشی شركت كردم و دانشگاه آزاد قبول شدم . هادی گفت غير از دانشگاه سراسری نمی ذاره من جای ديگه درس بخونم و بايد برای دانشگاه دولتی بيشتر تلاش كنم . پدرم وقتی ديد هنوز ديپلم نگرفته كنكور دادم و قبول شدم آرزوی بچه گی هام رو برآورده كرد و برام يه اپل كورسای سرمه ای خريد . هادی هم برام گيتار خريد وخودش روزهای جمعه كه بيرون می رفتيم يادم داد . من هنوز درس هائی كه هادی بهم داده رو از ياد نبرده پيمان .

ما حتی خونه هم گرفتيم . هادی می دونست من به پدرم وابستگی خاصی دارم و خونمون رو درست تو خيابون ۲۴ علامه درست روبروی پاسار پدرم گرفت و تك تك دستگيره های كابينت و نوع سراميك ها رو هم ما دو تا انتخاب كرديم . خريد همه وسايل رو هادی به عهده گرفته بود و اون خونه نقلی ۱۱۰ متری برای زندگی من و هادی داشت شكل می گرفت .

مادر هادی راضی به رابطه ما نبود . ادعا می كرد ثروت اون ها بيشتر از ماست  و من لياقت ندارم زن هادی باشم . خواستگاری های زيادی هم برای هادی می رفت . و ما هر دوتا می خنديدم و دخترهای كانديدای مادرش رو مسخره می كرديم . هادی بدون اطلاع من به سراغ  پدرم رفت و بايد بگم گفتگوی خوبی نداشتند . پدرم شب همه چيز رو برای من تعريف كرد و من از خودخواهی هادی خيلی ناراحت شدم . احساس می كردم غرورش رو می بايست به جا استفاده كنه و مثل يه طلبكار به سراغ بابا نره . اما اين طور نشد و همون ديدار اول تاثير بدی روی بابا گذاشت . بعد از اين مسئله ديگه مجبور شد رسما با مادر و پدرش به خواستگاری بياد كه ای كاش نمی يومد . چون پر من و مادر هادی رو در روی همديگه مخالفتون رو ابراز كردند .

من اعتصاب كردم . به كلاسهام نرفتم . غذا نخوردم . تو مهمانی ها شركت نكردم . خودم رو زندانی كردم . حرف خوردم و هيچی نگفتم . تا مادرم به سراغم اومد . چهار ماه از زمان خواستگاری هادی با خانواده اش می گذشت . گفت پدرم موافقت كرده ولی من تا آخر عمر حق قهر كردن و به خونه بابا اومدن ندارم .و من بعد از چهار ماه بيخبری كه بابا قدغن كرده بود باهاش رابطه ای نداشته باشم تا ببينم پابندم هست يا نه باهاش تماس گرفتم . هادی تو پمپ بنزين شريعتی بود . گوشی رو خودش برنداشت . ميدونی كی گوشی رو برداشت ، حدس بزن پيمان ! هنگامه .

دوست صميمی نيكا خانم . . . اعلام كرد رسما زن عقدی هادی و من ديگه حق ندارم با هادی تماس بگيرم . كم ديوونه بودم . به زمين و زمان هم گير ميدادم . خوشحالی بابا رو از قطع اين رابطه تو چشمهای بابا می خوندم اما نگرانيش رو و صدای قدم هاش رو پشت در اتاقم وقتی كه مدام گيتار ميزدم  و گريه می كردم هم می شنيدم . خيلی دلم می خواست از گوهر تاج می پرسيدم او هنگامه بدبخت امل از كی باباش اينقدر پولدار شده كه به درد خانواده اونها می خوره . كسی كه شهريه مدرسه اش رو هم قسطی پرداخت می كرد . . .

هادی ازدواج كرد . هيچ توضيحی تا قبل از ازدواجش هم به من نداد . كادرش با وقاحت تموم كارت عروسی رو فرستاد دم خونه و مادر و پدرم داشتند منفج می شدند . بابا من رو مقصر می دونست اما من تهی بودم پيمان . . .

 

بقيش واسه بعد پيمان . من خيلی تنهام .... . .

 

 

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید