تركش نمي كنم

امانش كه بريد ، فرياد زد . اين همه تحمل درد و رنج براي دلش بود . صبر كرده بود و دم بر نياورده بود . اما مگر چقدر طاقت داشت . اشك كه به چشمانش آمد سر را به پائين انداخت ، مي گفتند حق عشق ندارد . مي گفتند نبايد عاشق باشد ، مي گفتند همه به غير از او

مي گفت :حال كه اوست چه كند ؟ رهايش كند ؟

مي گفتند هر كس به غير از او . مي گفتند : او خودش شيدا دارد ، تو را چه به شيدائي ،

 دوباره گريست و سر به زير انداخت ؛تركش نميكنم ؛ اين را گفت و دوباره درد امانش را بريد . مي گفتند تو ديوانه اي و ديوانگي را به او هم سرايت داده اي . مي گفتند تو كه بروي او هم عادت هاي ابري اش را ترك مي كند و او دوباره سر به زير انداخت . گريست به خاطر بودنش، گريست به ياد عشق سوزان دلش ، گريست به ياد زيبائي  لحظه هاي گذشته .

؛ من چه كنم ؟؛ اي داد ... او چه مي كفت ؟ تركش ميكرد ؟ به همين سادگي ؟ اين كه عشق بنود ! اين بود ان شيدائي كه از آن داد سخن ميداد ؟ اين بود همان مجنوني كه ساعت ها براي ليلياش از عشق و صفا گفته بود ؟ پس كجا بود آن قطره زرين دلش كه از همان نقطه عاشق شده بود ؟ پس كو آن دلي كه در پي دلدا سر به بيابان زده بود ؟ چرا اين مجنون تركش ميكرد ؟ آيا بعد از او در پي كبوتر ديگري مي افتاد و دل به او مي سپرد ؟ رهايش كه كردند به رفتنشان نگريست . اين چهار قلدر چرا نام برادر را با خود يدك مي كشيدند ؟ بر سر شيرينش چه آورده بودند ؟ اگر شيرين را رها مي كرد آيا او را مي بخشيد ؟ طاقت اين همه شكنجه را هم آخر نداشت ديگر ....

مي رفت . . . اما ياد و خاطره شيرين در ذهن اين فرهاد مي ماند .

با ديدن دو تكه ابر در صداقت اين عشق ترديد كرد .

 

       آنا

20/03/1380

 

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید