باتلاق

امروز سر کلاس یوگا استادمون پرسید که چه کسائی خوشبختن ؟ غیر از یکی دو نفر هیچ کس حرفی نزد ... من هم جزو کسائی بودم که هیچ حرفی نزدم . از بی خبری ها خسته ام . از این زندگی راکد خسته ام . شاید هم به قول دوستان از خودخواهی هام باشه که چیزی دلم رو راضی نمی کنه و فقط در پی چیزی هستم که دلم میخواد . اعتراف میکنم وقتی برنامه ای در نظر دارم و درست طبق پیش بینی من جلو نمیره ، قاطی می کنم . زمانی بود که این قدر سر حال بودم که خودم از این همه انرزی تعجب می کردم . اما حالا فقط دارم به این فکر می کنم که شدم مثل یه باتلاق . این قدر موندم و تکون نمی خورم که حالم از این همه سکون به هم میخوره . اما حس شکستن این دیوار سیمانی رو ندارم .وای خیلی خستم ... خیلی خیلی خستم ...

دست و پا زدن تو منجلابی که آدم خودش برای خودش درست میکنه خیلی وحشتناک تر از اتفاق هائیه که دور و بر آدم رخ میده . نمیدونم بعد از این همه مدت سکون به کجا میخوام برسم ، اما میدونم راه خوشی ندارم . شاید هم حال خوشی ندارم .

اون بیرون ابرهای سیاه منتظرند دوستان ، منتظر من ، منتظر تو ، منتظر ما و صدای قدم های بین ما ، آن هم فقط از جلوی درب بیمارستان فلکه سوم تا ابتدای فرجام سر اتوبان باقری ...

...و شمردن گام ها و حسرت برای روزهای از دست رفته ...

آنا

/ 0 نظر / 3 بازدید