در انتظار مرخص شدن از بيمارستان

بيش ازا ينها ميتوان خاموش بود و آرام . می توان همچون مردگان بی تحرك به خيابان و باران نگريست . اما بايد برويم . بايد پنجره را باز كنيم و ببينيم . بايد به همه بگوئيم می خواهيم بی پروا باشيم و از هر چه جانمان فريا می زند سخن بگوئيم . اما بايد همه را فراموش كنيم . از ما خواسته شده كه به عشق ديرينه امان بخنديم و چشم ببنديم و ساده بگذريم . اين آن زنگی دو نفره ای نبود كه می خواستيم برای هم بسازيم .حال اين اتاق خصوصی تو بيمارستان رو به خودم تقديم می كنم . چرا كه اون بيرون ابرهای سياه منتظرند . منتظر سياه پوشيدن عشق ما هستند . بيا ايمان بياوريم هادی ، به اين فصل ، به ويرانه های باغهای تخيل و به نهالی كه با هم در باغچه دلمان كاشتيم .

قرار شده من از خدای صحبت كنيم . بذاريد از بيمارستان مرخص بشم ميگم خدا كی هست و من چی فكر می كنم و اون با من  چيكار كرده ؟

Anna

/ 0 نظر / 6 بازدید