گرمای خون

خیسی راحتی از زیر ضخامت کتانی اش احساس کرد . یک نمناکی گرم و پر از نشئه آرامش . احساس میکرد در تاریکی حدقه چشمانش در حال بیرون زدن از کاسه سرش است . اما هیچ میلی به روشن کردن چراغ نداشت . البته حس نداشت که بلند شود ، یک قدم به جانب کلید برق بردارد و آن را با سر انگشتان بی حسش به پائین بسراند و محیط را با نور سفید مهتابی روشن کند ... شاید هم از دیدن رنگ مهتابی صورتی که در آن اتاق بود فرار میکرد . حالا گرمای نمناک به زانوهایش رسیده بود . چه لذتی داشت این حس لبریز بودن . چشمانش را بست . می ترسید حدقه ی چشمانش بالاخره در این سیاهی بیرون برود و این تاریکی هم کارساز نباشد و دلش بخواهد اتم به اتم صورت او را بجوید ... شاید هم از جوئیدن اتم های مهتابی رنگ صورتش فرار می کرد .

- بهم میگفتن دل بستن به یه دختر شهری واسم زندگی نمیشه . اما به همه ثابت کردم تو مال منی.... دیدی .... دیگه دست هیچ کس بهت نمی رسه ... حالا دیگه هر روز به زور یواشکی یه شاخه گل جلو در خونت نمیذارم .  از این به بعد هر روز بغل بغل گل واست میارن .

آخ.......چه صدائی .... یه چکش بزرگ و سنگین .. با دو دست هم نمیشه بلندش کرد . کوبیده شد روی یه صفحه ی مدور خیلی کوجک ... این مرد کم مو و بدون ریش چه صورت زشتی دارد . همه عاشقانه های مرا به هم ریخت . این زن سیه چرده چه فریادی می زند . اینجا مگر بیابان است ؟ با من است ؟

- آقا چرا یکی به این خانوم نمیگه بشینه ..

چه نگاه سردی به صورتش انداخت . مرد کت و شلواریه دیگری را دید که ایستاده و مدام حرف میزند . چقدر هم دستانش را تکان میدهد . این قدر از هیجان دارد که سرخ شده ، از صورتش عرق شر و شر پائین میریزد . چی ؟ چه گفت ؟ جنون آنی؟ اگر دستمال حریر تو اینجا بود میدادمش به او ... حالم از این غبغب باد کرده اش به هم میخورد . هان.. چه بر است .. چرا اینقدر مرا تکان میدهید ؟ سر گیجه گرفتم ......

-لالی؟.....

-خب میگویم ! چاقویم تیز بود . با سنگ تیزش کرده بودم . دلم نیامد یه دفعه بمیرد . صدایش یه دفعه قطع میشد آخر ..... نشمردم . اما وقتی صدائی نیامد حفره های تنش را دیدم ... گفته بود مرا دوست دارد . اما میخواست با کس دیگری ازدواج کند...خب... من فکر کردم ناموسم است ، حقم است ، خونش هم حلال است .... بو کنید ... بوی گرمای خونش هنوز به دستانم است ....

 

 

14/آذر/1385

 Pm 21:31  

       آنا

/ 0 نظر / 4 بازدید