شرح زندگی -Part2

سلام به همگی : امروز بهتر از ديروزم و ميخوام باز هم بنويسم . روزهای زيادی تو تنهائی هام نشستم و تمام اتفاقاتی رو كه برام افتاده دسته بندی كردم . الان وقتی خودم می خونمشون تعجب می كنم كه به جا و به قاعده دارم حرف هام رو ميزنم . من و هادی يه دوست مشترك به نام هومن داشتيم . البته دوست هادی بود و بعد من باهاش خيلی صميمی شدم . هادی از تخم چشماش بيشتر هومن رو دوست داشت و بايد بگم من بهش حق ميدادم .هومن به راستی دوست داشتنی بود . من از هادی ديگه خبر نداشتم . يعنی از وقتی كه كارت عروسيش رو دم خونه فرستاد و اون جواب هنگامه كه بعدها فهميدم توی پمپ بنزين بوده من كار ديگه ای نداشتم . سمانه سر خونه و زندگيش بود و من با نيكا و الهه هم قطع رابطه كرده بودم .كار خاصی نداشتم . ديپلم گرفته بودم و بی خيال درس و دانشگاه بودم . تا اين كه يك شب هومن زنگ زد و اينقدر باهام صحبت كرد تا دوباره به درس و زندگی برگردم . می گفت هادی رفته و اون می دونه من عاقل تر از اونی هستم كه بخوام وارد زندگيش بشم و زندگيش رو به هم بريزم . به من می گفت آدمهای بهتر از هادی در زندگی من هستند و می تونم بهشون اعتماد كنم و به اندازه هادی دوستشون داشته باشم . حرفش رو گوش دادم ولی فقط به خاطر بيكاری . مادر و پدرم اينقدر خوشحال بودند كه حد نداشت . استادهای كلاسم با هماهنگی پدرم برام كلاسهای جبرانی خصوصی گذاشتند و من دوباره مشغول درس خوندن شدم . درس می خوندم و با هر صفحه ای كه ورق ميزدم ياد نمره های ۲۰ و جايزه های هادی می افتادم . روزی كه تو روزنامه اسمم رو ديدم خيلی راحت روزنامه رو به كس ديگه ای دادم كه بهش روزنامه نرسيده بود . ازم پرسيد قبول نشدم و من گفتم چرا . گفت پس را اينقدر خونسرد هستم و من فقط راه خودم رو رفتم . شب تلفن های دوستای بابا و مامان و دوست های خودم تمومی نداشت . بابام برام مهمونی گرفت و ازم خواست هر كسی رو خواستم دعوت كنم . نمی تونستم بيشتر از اين اذيتشون كنم . اونها به خاطر من خيلی شب ها با هم گفتكو می كردند و برای‌آينده ام برنامه ريزی ميكردم . بارها شنيدم كه بابا ميگفت فرانك رو به يه آدم پولدار ميدم . تا برای فلان كار و بيسار كار رو بكنه ولی برای خواهرهاش هر كسی رو خواستند من حرفی ندرام برن دنبال زندگيشون . روز بعدش هومن بهم زنگ زد و تبريك گفت . بهش گفتم از كجا فهميده و گفت هادی موقعی كه داشتم دنبال روزنامه می رفتم دنبالم بوده و وقتی ديده خونسردم فكر كرده قبول نشدم . اما وقتی اسمم رو ديده پيش هومن رفته و اين قدر حرف زده تا خالی بشه . من خنده ام گرفت . هادی چيو می خواست خالی كنه . عقده ها و نامردی هاش رو ، يا بازی دادن من و مسخره كردن من رو . هومن می گفت هادی گفته اگر می تونم  شبش به لابيش برم تا ببينمش . وقتی دليلش رو پرسيدم كه اون ديگه زن داره پس چرا ميخواد من رو ببينه گفت : پس پدرت اتفاقات جديد رو ازت پنهان كرده . بهش گفتم چه اتفاقاتی و اون ازم خواست تا اونجا برم و هادی همه چيز رو برام بگه . من امتناع كردم و با شنيدن حرفهای هومن وا رفتم . بعد از دعوای مجدد پدرم و هادی ، هادی قصد كرده بود از ايران بره . اين ديگه غير قابل تحمل بود . هادی بعد از اين كار . . . تا قبل از شنيدن اين حرفها دلم خوش بود كه توهوايئی تنفس می كنم كه هادی هم نفس می كشه . هر چند حرص می خوردم از اين كه هنگامه تو خونه ای زندگی می كنه كه برای من بوده . اما ازا يران رفتنش رو نمی تونستم تحمل كنم . من اون شب با اشتياق تموم به لابی رفتم . پنهان نمی كنم كه از خوشحالی در پوست خودم نمي گنجيدم . من چندين ماه بود كه هادی رو نديده بودم و اين فرصت رو غنيمت شمردم . می دونستم زن داره و كار درستی نمی كنم . حتی اون لحظه برام مهم نبود كه بهم خيانت شده . فقط می خواستم دوباره ببينمش . كه ای كاش نمی ديدم . ما دو ساعت تو لابی هومن با هم بوديم . قبل از اين كه هادی برسه هومن با من كلی حرف زد و گفت هادی دوباره به سراغ پدرم رفته و پدرم اين بار اون رو از شركتش بيرون انداخته . آقای های خان هم خورد شده و البته اين قدر زياد غرورش جريحه دار شده كه تصميم گرفته بود ترك وطن كنه .

بقيش باشه واسه بعد . من خيلی خسته ام .

 

/ 0 نظر / 8 بازدید