تنهائی

بهتر است مدتی تنها بمانم تا بتوانم خود را از هر لحاظ موقعیت جدیدی که بیدا کرده ام ، تطبیق دهم . حالا میدانم آنای روزهای قبل دختر کوچکی که هر کس هر نسبتی میخواست به او میداد، از بین رفته و برای همیشه گذشته ها را فقط در خاطرش حفظ خواهد کرد . و حالا ، این آنا ، دختر مقتدریست که به تمامی یک چیز احتیاج دارد نه تنها سهم کوچکی از بهترین زندگی ... زیرا شیوه دوست داشتنش نیز با گذشته ها فرق کرده است . بذیرش چنین حقیقتی برای خودم هم دشوار است ولی می بایست حقیقت را بذیرم زیرا چاره دیگری ندارم .

درد تازه ای بیدا کرده ام . زمانی مناسب برای برداشتن یگ گام مثبت ، فرا رسیده است . این گام مثبت مثل بقیه کارهایم به نفع دیگران است . اما اراده من در‌ آن هیچ نقشی ندارد . گویا با وجود این تنهائی باید بذیرم که شاید روزی در زندگی به هر آن چه میخواهم برسم . اما باید حسابی صبر کنم . حتی اگر این صبر به قول یار همیشه دوستم تا بایان عمرم باشد . کسانی که طعم خوشبختی را چشیده اند هیچ گاه درک نخواهند کرد من چه می گویم . اما اگر کسی در جستجوی خوشبختی باشد و مثل من به هر ساقه نازکی برای تکیه نیاز داشته باشد با تمام وجود مرا درک می کند ...

شاید هم رستگاری من در به خوشبختی نرسیدن باشد . بدرم می گوید همه انسان ها نمی توانند به آن چه میخواهند برسند . من دیشب به معنی حرفش بی بردم و خود را در زمره این انسان ها میدانم .

بدرود - آنا

/ 0 نظر / 4 بازدید