عقل شاعريت

مي خواب و چشم به سقف مي دورزم . نميخواهم بخوابم . مي ترسم . فهميده ام كه اين موجودات زشت و ترسناك وقتي كه چشم هايم را مي بندم مي آيند . اگر بخوابم درد دوباره مي آيد . به نظرم اين حيوانات بد بوي كوچك ، بي چهره و تند پا ، به هم ريز و چسبنده ديگر ترس ندارند . از درختهاي ريشه در آسمان و واژگون شده،‌ از دردهاي مفصل ها و سر دردها وحشت ندارم . در فراگيري جنگ با زشتي كمك هائي كه هيچ وقت به من نشد ، يار هميشه دوستم ، تاثير بسيار داشت . حالا فهميده ام چطور عقرب ها را و خنجر از پشت زدن ها را تحمل كنم . مي دانم هنوز كار تمام نشده است . بايد درد بكشم و بقاياي اين جهنم زدگان را تحمل كنم .

دوست دارم باران يك دست ببارد و آشوبهاي جنوني مرا با خود ببرد . وقتي پشت به اتاق و رو به خيابان دارم و ساعت ها مي ايستم و به حبابهاي باران پشت شيشه نگاه مي كنم ، فرار از عادت جنوني به تجربه هاي عقل را ، با صداي يكنواخت باران سيلي كه رو به سفر دارد و در اين چهار ديواري كوچك كه سرازير از هواي عشق است احساس مي كنم . ان وقت است كه ناخوداگاهانه هايم جان مي گيرند و به حافظه و ذهنم نشت مي كنند . عقل شاعريت به نظرم همين نشت بايد باشد . همين زمان است كه بي محابا در وصف تو مي سرايم و اگر دستان ياري مي كرد تا ابد برايت قلم ميزدم .

آنا

/ 0 نظر / 6 بازدید