رکسانا

از در که وارد شد فضای سوت و کور خانه به وحشتش انداخت.از خودش عصبانی بود.وقتی می دید بعد از این همه سال هنوز به روال عادی زندگی بر نگشته است عصبی می شد.از این که هر سال در سه تاریخ مختلف،دسته گل بخرد، کیک بخرد،شمع بخرد،خسته بود.از این که هر سال به تنهائی شمع ها را به جای همه فوت کند و در دل آرزو کند،دل آزرده بود.از این که هر سال کیک ها را بی آن که دست بخورد سر کوچه بگذارد ملول بود.چاره کار خودش را نمی دانست.رکسانایش را دوست داشت.رکسانا برای او نماد همه خوبی ها و عشق و دنیا بود.رکسانا برای او نهایت مهربانی به لطافت تمام گلبرگ های دسته گل های تلنبار شده در اتاق او بود.بالاخره که می بایست یک تصمیمی می گرفت.شاید امشب قسمت بوده که این افکار در ذهنش مرور شوند تا تصمیم نهائی را بگیرد.تصمیمی که شاید در کل یک تصمیم تکراری و ناهنجار باشد.اما وقتی خوب فکر کنی به وسعت عشقش به رکسانا هم نمیشد.

آخ رکسانا!تو که همیشه هر تصمیمی لازم بود،خودت می گرفتی.چرا مرا این قدر تنبل کرده ای که جرئت قدم برداشتن هم ندارم؟

آخ رکسانا! قسم به زلال اشک چشمانت در لحظه وداع،من تا آخرین نفس با رویای تو زنده ام .

وای رکسانای مهربون من! چرا من و تو نتوانستیم به ثمر رسیدن میوه گلستان عشقمان را ببینیم؟ چرا تو حتی طاقت یک لحظه دیدن من را هم نداشتی ؟

وای رکسانا!تو را قسم به حرمت تمام لحظه های زندگیمان...بگو دیدن دوباره من تو را خوشحال می کند؟

رسیده ام رکسانا!به انتهای تمام خواسته های زندگیم!رکسانا درب را باز کن...

رکسانا این سقوط آزاد نفسم را بند آورده است.

 

 

        آنا

 23/12/1385

   22:07   pm 

/ 0 نظر / 15 بازدید