من بر عمرم كفايت نمي كنم

 

نفي عقل كار عاقلانه اي است . ما كه عقلهاي ديوانه داريم بي جهت در انتظار التزام زندگي كوچكمان به دنبال حافظه با اختيار مي گرديم . نه ما و نه حافظه ما هيچكدام اختياردار زندگي سرخوش نيستند . عمر ما با ناگهان يابي مي گذرد . عقل معكوس ديوانگي نيست . به كودكانه ها بازگشتن است و گذشته پرستي است *** در ميان ضربه هاي خاموشي كه به روانم روا شده است ، به دنبال تو مي گشتم . و از اين لحظه براي زندگي {حقيقت سازي} نكردم . حقيقت پيدا كردن {تو} بود كه آن را تازه يافته ام . چطور انتظار داري همه چيز را نديد بگيرم ؟ چطور انتظار داري تمام لحظه هائي را كه بر من رفته است فراموش كنم ؟ چطور ميتواني چنين چيزي از من بخواهي ؟*** تنهائي بي اصول و بي صاحب ، تنهائي بي خاصيت هرگز دريچه اي ندارد كه رو به سوئي باشد و نسيمي ندارد كه بوزاند . زايش هنر تنهائي است و اين كه خدا اين همه اثر دارد ..تنهاست ، زايش هنر هم در تنهائي است و خلاقيت شريكي ندارد ، اما رفيع ترين احساس انسان به هستي هنر است كه زبان همه گير است.*** مگر نه يارِ هميشه دوستِ من ؟

 

با من بمان كه ظلمت شب از راه مي رسد ، وقتي كه هيچ ياوري در كنارم باقي نمانده است ، تو با من بمان . در هر لحظه به حضور تو نيازمندم . چه چيزي جز عشق تو مي تواند ترس هايم را در هم شكند ؟ چه كسي جز تو مي تواند راهنما و پناه من باشد ؟ روزهاي ابري و آفتابي هم با من بمان . از هيچ دشمني نمي هراسم چون تو در كنار مني . آنجا كه تو هستي اشك ها سوزنده نيست! مرگ هم تلخ نيست .اگر با من بماني هميشه پيروزم حتي اگر همه اميدهايم غرق شوند ، مطمئن باش با فرياد كشيدن مي گويم كه من فقط به تو اعتماد مي كنم .

 

لحظه ي با تو بودن را دوست داشتم . حيف كه خيلي زود گذشت ... كلمات را به سختي مي نويسم چرا كه حرفهاي دلم اون قدر زيادند كه كلمات در‌آنها نمي گنجد . من  اكنون سرشار از عشقم، مالامال از كلمات عاشقانه ، اما نميدانم چرا نوشتن را يواش يواش از ياد مي برم . شايد عاشقانه هاي تو بزرگ تر از اين كلمات اند . واقعا كه يك نواخت و بي دل و فراموش كار شده ام ، و لعن به دلم كه عادت كرد و هر دومان را گرفتار . آيا به تو عادت كرده ام ؟ پس چرا نبودنت بايد اين همه درد آور باشد ؟ چرا اشتباه ها اين قدر مكررند ؟ چرا... آينده من در دست كيست ؟ سرنوشت من چيست ؟ حيران و سرگردان افتاده ام ، تنها ... نمي دانم ،واي يارِ هميشه دوستِ من ! دزدي يك بوسه در ميدان نگهبان هاي سلاخ مرا ديوانه مي كند ، و گاه همين من از زنجيرهاي ديوانه هاي زنجيري ديوانه تر مي شوم .

 

من انساني از قرن هاي دورم

تلاطم عشق را به ياد دارم

و لحظه هائي كه تو

در كوچه هاي خاطره

برايم غزل مي خواندي

دوستت دارم

اي آشناي نزديك

 

آنا

 

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید