كه آخر باد هم گم می كند بر ماسه و شن رد پايت را

امروز هم برای خود جمعه ايست . جمعه ای متروك و بی صدا . همراه با خميازه های موذی كشدار . با تالو يك خاطره گذرا در ذهن . درست مثل جمعه های پر هياهوی گذشته به حال خود افسوس می خورم . در ميان انسانهائی زندگی می كنم كه از معنای دوست داشتن هيچ نمی فهمند . اين ددسريست كه ميدانم همه در آن درگير هستند . همه ميدانيم كه هيچ كس ما را نمی فهمد .

نمی گويم صميمی

نمی گويم پاك

نمی گويم . . .

پر واضح می دانم كه بر يك چيز اجازه ورود دارم . آه كشيدن بر تخيلات ماليخوليائيم كه هميشه غير از دردسر برای من چيزی نداشته است .

و حال بر روزهائی كه گذرانده ام آهی ميكشم و بدرقه راه خودم می كنم . باری تالو وجودی خودم كه بدون آن مثل حباب درگير آنم . می فهميد چه می گويم ؟

برای رسيدن به معنای وجود خودم سخت در عذابم و اين برای روزهائی كه در حال گذر است غير قابل تحمل است .

تو همينی سر كشو مغرور ، شايد موج شايد كوه

در هياهوی خود می پيچانی صدايت را

اعتباری نيست هرگز خاك را ، يك روز می بينی

كه آخر باد هم گم می كند بر ماسه و شن رد پايت را

ميدانی تنها چيزی كه در مغز من جريان دارد چيست ؟ يك رويای دور از دسترس ! اين كه با همه باشم و با هيچ كس نباشم . اينكه همه را دوست بدارم و همه مرا دوست داشته باشند . اين كه برای رسيدن به كمال مطلوبم با همه در بيفتم و به آنچه می خواهم برسم . كسی اين را نمی داند كه چرا !!! اما من ميدانم .

در زندگی به پوجی رسيده ام. در سن بيست و يك سالگی . شايد هم خنده دا باشد اما هست . نه بد حالم ، نه مريضم  ، نه خسته ! فقط آه ميكشم و آنچه می خواهم را می نوازم !

چشم من بيا منو ياری بكن               گونه هام خشكيده شد كاری بكن

غير گريه مگه كاری ميشه كرد           كاری از ما نمياد ياری بكن

اونكه رفته ديگه هيچ وقت نمياد           تا قيامت دل من گريه ميخواد

هر چی دريا رو زمين داره خدا            با تمومه ابرهای آسمونا

كاشكی ميداد همه رو به چشم من          تا چشام به حال من گريه كنن

اونكه رفته ديگه هيچ وقت نمياد           تا قيامت دل من گريه ميخواد

قصه های گذشته های خوب من             خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن

حالا بايد سررو زانوم بذارم                تا قيامت اشك حسرت ببارم

دل هيشكی مثه من غم نداره                مثه من غربت و ماتم نداره

حالا كه گريه دوای دردمه                   چرا چشمم اشكشو كم مياره    

خورشيد روشن ما رو دزدين               زير اون ابرهای سنگين كشيدن

همه جا رنگ سياه و ماتمه                  فرصته موندنمون خيلی كمه

همين . . . . . . . . . . . . . . . . . .  . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

/ 0 نظر / 6 بازدید