براي پيمان-part1

بگذار اندكي از خود برايت سخن بگويم و از خصوصيات اخلاقي و روحي خود كه تا كنون با بخشي از آ آشنا شده اي ، اندكي بيشتر برايت صحبت كنم .

من براي شخص خود همواره شخصيت به سزائي قايل بوده ام و هرگز خود را خوار و زبون نشمرده ام و آمال و آرزوهايم نيز هميشه براي من محترم بوده اند .(هر چند اگر گاهي مجبور شده ام چشم بر آرزوهايم ببندم و قيد آن را بزنم ، اما آرزو هميشه آرزوست ) من هرگز خود را كالائي نپنداشته ا كه در انتظار بمانم تا رهگذري را مورد پسند افتم و آنگاه خريداري شوم . من خد را يك جواهر زينتي نيز تصور نكرده ام كه پشت ويترين مغازه اي به تماشا گذارده شوم تا در گذرگاه زندگي ، چشماني در‌آرزوي تملك و تصرف من ، به خيرگي گرايد و در اطفاء اين غريزه ، ثروت زيادي فرصت و قدرت خودنمائي يابد ، داد و ستدي انجام شود و من از جائي به جاي ديگر ، از خانه اي به منزلگه تازه اي برده شوم و آن قدر ابله باشم كه اين تغيير موقعيت را آغاز زندگي سعادت بخشي تلقي كنم . جان آدمي با عظمت تر و پر شكوه تر از آن است كه چنين سودائي در مورد آن زيبنده باشد . وانگهي اگر قرار است انتخابي صورت گيرد چرا من انتخاب كننده نباشم ؟ من ، آري من ، انتخابگر يك جان براي هم نوائي با جان خويشتن . عظمتي شايسته و متناسب با نياز جان و خواسته هاي دل و آرزويم . من از آنهائي كه در برابرم زبان به خواهش و تمنا مي گشايند ، از آنهائي كه سر به خاك پايم مي سايند ، (كه نه براي من ، براي موقعيت خانوادگي من ) اگر چه ظاهري آراسته و عنواني برجسته دارند ، متنفر و منزجزم . زيرا كه چشم به اختر فروزاني دوخته ام كه بر مرتفع ترين كوهسار نشسته است ، آن را يافته بودم ، عزيز مي شمردمش و گرامي اش ميداشتم . چون او را در خود و خود را در نهاد او پيدا كرده بودم . همزادم را با خود داشتم ، هادي را . . . . كه مي تواند هميشه زنده و موفق اما دور از من باشد .

و تو . . . براي من پيمان ، هميشه و در هر موقعيتي پيمان هستي و عزيز و گرامي . تعهدات و وظايف اخلاقي و اجتماعي تو در برابر كار و جامعه ات مسئله اي است جداگانه ، دور از اميد ها و آرزوهاي من . اين دو را در حقيقت با هم ارتباطي نيست و من سعي بيهوده اي در پيوند زدن اين دو داشته ام .

از هم اكنون به روزي مي انديشم كه روزي ، خلاص از شر مسئوليت هاي اجتماعي و بيماري هاي رواني كننده ، دست در دست در جاده اي قدم زنيم . همان جاده اي كه توفانش به يكباره ما را لبريز از وجود خدا خواهد كرد . آنگاه من و تو ، رها شده و رهائي يافته از اسارت ابهام ها و ترديدها ، ترس ها و بيگانگي ها ، چون دو انسان جدا از هم ولي به نوعي ناگسستني ، براي هميشه با آنچه اندوه و رنج نامش نهاده اند وداع جاوداني گوئيم و تو جز مسئوليت ها و من جز به بهبودي به هيچ چيز نينديشيم .

در تمام طول روزهائي كه با هم در ارتباط بوديم ، تو براي من يك معما بودي .  معما و مشكلي كه قادر به حل آن نبودم . به سان بيماري كه طبيب توان مداوايش را نداشته باشد زيرا از علت و چگونگي بيماري بي اطلاع است .

آه چه تمايل شديدي به شناخت درون تو و آگاهي كامل از ژرفاي جان تو داشتم . پي بردن به ماهيت اتشي كه از اعماق وجودت زبانه مي كشيد و ترا هر روز بيشتر از پش از من دور مي ساخت . آيا دچار يك اشتباه بزرگ شده ام ؟ پاي در يك غار تاريك و خاموش و بي انتها نهاده ام ؟ اين چگونه انساني است كه مي بينم ؟يك كوه ، در برابر فريادي برخاسته از ژرفناي جان ، همواره پژواكي مناسب و متناسب به گوش ما مي رساند ، چگونه تو پيمان ، اي موجد نهفته در اسرار ، اين همه قدرت مهار اميال و خواسته هاي جواني را داري ؟ چگونه غوغاي بي انتهاي خواستن دل و جاني را از فاصله اي بس نزديك نمي شنوي و سكوت سنگين و آزار دهنده اش را در پس چشم دوختن به دور دست ها و در لفافه گفت و شنود هاي مرتبط به مسائل كاري اي پنهان مي سازي ؟ همين روزهائي كه گذشت ، استثنائي بودن تو مرا بر آن داشت كه آشفته تر از قبل شوم . دوراني كه هيچ چيز جز رسيدن به خواست ها و تمايلات شخصي ام برايم مهم نبود .

برايم مهم نبود در جامعه ما دوچرخه سواري در خيابان اصلي آن هم در تهران پارس عواقب بدي دارد ! نمي فهميدم با اسكيت دور فلكه اول چرخيدن باعث يك تصادف و يك عمر در سر سپردگي به سر بردن را دارد ! نميدانستم اسكي در كوه هاي سرد و دلچسب آبعلي  تابعيت محض عشق را براي من دارد ؟ نمي دانستم دو در كردن سوئيچ ماشين پدرم يا زنش ، كورس گذاشتن و شرط بندي كردن هاي خفن ، دل سپردن و دل دادگي بيشتري برايم به همراه دارد ؟ نمي فهميدم سيگار كشيدن هنر نيست ، نمي فهميدم بودن در صدر مجلس تولد هاي هادي براي من آينده نيست !

اما دوستي با ابهام شخصيت تو را ، همنشيني با تاريكي محض وجودت براي خودم را ، اين در ناگشوده از شخصيتت را ، اين دنياي ناشناخته از پس ديوار كابل هاي ارتباطي را براي خود و جان خود برگزيدم .

عظمت را پيدا كرده ام . شكوه در پس اين سكوت هاي رويائي ، اين ديوار هاي بي روزنه نهفته است . ميدانم روزي هر چند دير (اگر عمري باقي باشد )اين راز شيرين و سوسه گر از آنِ من خواهد شد . و من نيز آن را براي هميشه در صندوقچه خاطرات نگه خواهم داشت .

به تو از هادي گفتم . تو به من دروغ گفتي ، جواب اشتباه دادي و خود خوب به آن واقفي . اما من به تو مي گويم . هادي و همسرش در تهران هستند . خانم محترمشان به مناسبت نشان دادن فرزندشان به خانواده ها به ايران آمده اند . بچه اي كه قرار بود روزي براي من و هادي باشد . نميدانم چرا تا كنون به تو نگفته بودم . شايد راهي نگذاشته بودي و شايد زيادي از هم دور بوديم . نامي كه ما انتخاب كرده بوديم بر فرزند همسرش گذاشته شد .

ديگر به من نگو مبارك باشد و يا براي هميشه آن را حفظ كنم . اين آخرين ضربه براي جدائي هميشگي من و هادي بود . اما من بيم  و هراس را هرگز به خود راه نمي دهم . ديگر واهمه اي از هيچ چيز ندارم . قلب خود را به عنوان نخستين هديه بزرگ عشق خود ، به او ، زير خروارها خاك و در صندوقچه معروف تو پنهان خواهم كرد .

اين بود تمام چيزي كه به تو نگفته بودم و بايد مي دانستي . نمي دانم چرا اما بايد به تو مي گفتم و اين بار را از دوش خود بر ميداشتم ...

حالا ديگر من هيچ چيز ندارم پيمان ، هيچ چيز براي دلخوشي و اميدواري ندارم . اين باور نكردني است پيمان ، اين ديوانگي است ، گسستن ؟ به همه چيز حتي اميد هاي واهي پايان دادن ؟ همه چيز را فراموش كردن ؟ سعادت نيافته را از دست دادن ؟ راه ناپيموده را بازگشتن ؟ گسيختن ؟ هر يك به راه خويش رفتن ؟ فرياد جان را نشنيدن ؟ به خواسته هاي دل پاسخ نه گفتن ؟ عشق را ، اين پديده شكوهمند آسماني را هيچ انگاشتن ؟ آرزوها و اميال جواني را به گور سپردن ؟

او ديوانه بود و من اين جنون و اوهام را پذيرفتم . من تسليم شدم . خداوند او را براي من آفريد اما به كس ديگري ارزاني داشت . من عطيه الهي ام را از دست دادم و تو . . آري پيمان ، تو با من حرف از جدائي ميزني . . . باشد ، تو هم خدائي داري ، خدائي كه بيش از من به او اعتقاد داري و او را مي پرستي . . . در سر راه يك انسان قرار گفتن ، از راز دل او خبر داشتن ، و نديد گرفتن . . . اين اعتقاد خدائي توست ؟

من در زندگي از هيچ چيز نمي هراسم ، از دست دادن دوستان برايم بسيار ناگوار ، تلخ ، غير قابل توصيف است . اما تو كه خود نا گواري هاي زيادي در زندگي داشته اي ، آيا به همين راحتي از يك رابطه كابلي اما احساسي خواهي گذشت ؟ مرحبا بر تو و واي بر من كه هنوز استقامت كافي را در زندگي ام به دست نياورده ام  .  سالها پيش اتفاق شوم و ناگواري براي هر دوي ما پيش آمده . اين را خوب مي پذيرم . تو را نمي دانم اما من در رنج و عذاب اين دلي كه شايد ديگر دل نيست خود را سهيم مي دانم . چرا كه من خود را بخشي از كل وجود چيزي مي دانم كه براي تو تلخي آفريده است .  اين تن ها و جان هاي از هم فروپاشيده را متعلق به خود مي پندارم و آن را ، هر آن چه كه هست ، عزيز و گرامي مي شمارم .

 

ادامه دارد . . . .

آنا

 

/ 0 نظر / 5 بازدید