قسمت اين بود . . .

بر چهره زرد و نحيفش كه نگريست دلش گرفت و درد دوباره به سراغش آمد . اين قدر از او پرستاري كرده بود كه به اين روز افتاده بود . طاقت بيشتر از آن را نداشت . روزي كه به خواستگاري ا رفته بود خيلي سرحال تر از حال بود . دست چپش را بالا آورد و به حلقه اش نگريست . به دست او هم نگريست . تنها پيوند آن دو همين حلقه بود  مدتها بود كه با هم حرف نزده بودند . مدتها بود به هم عشق نورزيده بودند . محبوبش يك كلمه هم با او حرف نزده بود . ماه ها بود كه در سكوت به چهره نحيف او مي نگريست و براي آرزوهاي از دست رفته اش غصه ميخورد . چه برنامه هائي كه براي آينده اشان نداشتند ! ببين اين روزگار با آنها چه كرده بود . سر كه بلند كرد به او نگريست ، اشك به ديده داشت و چشمان كم سويش را به او دوخت . لب باز كرد اما حرفي بر زبانش نيامد . آخر ديگر حرفي نمانده بود . . . .

با آن موهاي ژوليده ، صورت درهم و چشمان گود رفته ، با صورتي كه از فشار درد و غصه نحيف شده بود . . . چرا مي بايست آن زندگي شيرين اينگونه پايان يابد ؛ دست نحيف و كشيده اش را تكان داد و بالا آورد . حلقه اش را بيرون كشيد و كف دست فشرد . اين حلقه را خيلي دوست داشت چون او به دستش كرده بود . اما اكنون تنها راهي كه مي توانست پيوندشان را بر هم زند همين حلقه بود . دستش را گرفت و حلقه را به او داد :اگر بري بهتره !

اين تنها حرفي بود كه طي اين سه ماه گفته بود . معطل نكرد ، حلقه دستش را درآورد و به دختر داد : خداحافظ

و سريع بيرون رفت . ( بي ميل به رفتن هم نبود ) دختر اين را گفت و در حين گريستن دوباره از هوش رفت .

يك ماه ديگر بي وجود هم صبر كردند . خبر مرگ دختر را كه به او دادند ، حلقه را از كشوي ميز خارج كرد و بيرون رفت . وارد طلافروشي كه شد دلش را بيرون جا گذاشت .

- آقا اين كه حلقه است ؟ سري تكان داد و سر به زير انداخت .

- خداصاحبش رو بيامرزه

 به همين راحتي . . .

پولش را گرفت و با آن زندگي گذراند . شانه اي هم بالا انداخت . (قسمت اين بود )

 به همين راحتي . . . به همين آساني . . .

 

 

آنا

20/04/1380

/ 0 نظر / 4 بازدید