محمدم را امشب از دست ميدهم . خود اين را خوبم ميدانم که خود کرده ام و تنها خودم برای خودم ساخته ام . امشب او می رود و تنها ارتباط من و او تلفن های شرکتم می باشد . شرکتی که او تنها راه چاره ميداند و همان تلفن هائی که دقيقه ها متمادی آن را پشت خط گذاشتم . باش محمدم .

مرا بر اين همه نابخشودنی ببخش که من بی رمق تر از آنم که اين همه احساس صميميت و يکرنگی تو را تاب بياورم . ازمن و تمام اشتباهات و علافی های من درگذر که من غمگينم و خسته .

اگر معنای تو را نمی فهمم ! اگر در دامان سپيده ها غروب های طولانی را به تماشا می نشينم ! اگر هنوز انقدر کوچکم که برای درک عظمت روح تو سرگردانم ! بر من خرده مگير . چرا که غرق پائيزم .

درست مثل کودکی شده ام که در هياهوی بازار گم شده است و راه به جائی ندارد . گناهکار تر و پشيمان تر از آنم که بتوانم برای بهبود اوضاع درهم و برهم خودم کاری بکنم .

هر کس هر چه بگويد بر من !!! حق دارد .

چرا که من با دست های خودم يک عمر را به نيستی سوق داده ام . حال همه می توانند بر حالم افسوس خورند و با زهر کلماتشان سنگ سارم کنند .

از pg121 هم سپاسگزارم . اری تو را می گويم پيمان جان ! که برايم دت يکماه دوباره روح زندگی را در من دميدی . چرا که باز هم توانستم آن يک ذره بارقه ای که شايد در وجودم مانده بود دوباره بنگرم .

 

همه را دوست دارم و دلم برای همه تنگ خواهد شد . چه آنان که به يادم بودند و برايم دل سوزاندند و چه انان که مرا نشناختند و بر ديوانگی و تباهی من افسوس نخوردند .

فرانک

/ 0 نظر / 4 بازدید